بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه:
او را سالهاست كه مىشناسم، از اردوى تابستانى طرح تربيت محقق و نويسنده حوزه علميه قم، تابستان سال 80. وقتى در كلاس تاريخ پژوهى او نشسته بودم و او بحث را به ريشههاى فكرى - فلسفى انديشه غربى و تأثيرنگاههاى او مانيستى آنها در تاريخ نگارى مىبرد، انگار انديشهام را به پرواز وا مىداشت. آنگاه كه با استدلالهاى مستحكمش برايمان سقوط غرب در بن بست پسامدرنيسم را عينى مىكرد و توضيح مىداد كه همه مشكلات فكرى و اجتماعى اين دوران نتيجه فاصله گرفتن بشر از حقيقت علم است، در حرفهايش برهان قاطع و حقيقت هستى را مىديدم. بعدها كتابهايى چون »معرفتشناسى در قرآن« و »شريعت در آينه معرفت« حضرت آيت اللَّه جوادى آملى را كه مىديدم باز اسم او بود كه به عنوان مُقرّر و مُحرّر متن كتابِ استادش به چشم مىخورد؛ فهميدم كه اگر او حرفى براى گفتن دارد و از شميم گفته هايش به سمت »علم و معرفت« رهنمون مىشوم، دليلى ندارد جز اينكه، او به ريسمان محكم الهى تمسك كرده است و نمىخواهد طوطى انديشه وارهها باشد...
چندى پيش كه او به رياست دانشگاه باقر العلوم عليهالسلام قم رسيد، خدا را از عمق قلبم شكر كردم و گفتم اى كاش در همه مراكز دانشگاهى و علمى قدرت اجرايى به دست افرادى داده شود كه علم را از »ناعلم« باز شناسند.
خواندن گفتار ذيل از استاد گرانمايه حجة الاسلام و المسلمين حميد پارسانيا در جمع طلاب مدرسه معصوميه عليهاالسلام قم (كه بيش از 250 طلبه داراى مدرك بالاتر از ليسانس هم در آن مشغول به تحصيلند) را به همه طلاب و دانشجويان و دانش پژوهانى كه قلبشان براى نيل به حقيقت علم مىتپد توصيه مىكنيم.
بسم اللَّه الرحمن الرحيم
بهتر بود اولين نشستها در مورد جنبش نرمافزارى به پرسش از چيستى توليد علم مىپرداخت پيشنهاد دوستان همان عنوانى بود كه اعلام كردند: »محور توليد علم: انسان يا خدا«. البته اين يكى از محورهاى اصلى درباره توليد علم است و ناشى از نگاه و دغدغه دوستان پيرامون اين مسئله مىباشد. ظاهراً برخى از مسايل محورى تمدن و فرهنگ اسلامى وغرب و نقش آنها در ارتباط با معنإ؛ و مفهوم توليد علم مدنظر دوستان است، مثلاً از ويژگى هايى كه درباره تمدن غرب گفته مىشود، اومانيسم و انسان مدارى است و علم در آنجا هويتى اومانيستى دارد.
آيا وقتى ما توليد علم را به كار مىبريم به معناى اومانيستى مىتوانيم به كار بريم؟ آيا حقيقت علم، يك توليد انسانى است كه انسان آن را توليد مىكند؟ چون در نگاه اومانيستى چنين سمت و سويى به مسئله وجود دارد. انسان مولد و خلاق علم است، اصلاً اگر از اين زاويه به مسئله نگاه شود، پرسش به گونهاى ديگر نيز مىتواند مطرح شود: آيا علم و حقيقت علم يك امر توليدى است كه انسان، آن را ايجاد مىكند؟ يك كالاى انسانى است كه حاصل تصرف آدمى، وضع انسان و آفرينش اوست؟ يا حقيقت علم حاصل استماع، گوش دادن و شنيدن و سكوت است؟ آيا علم، حقيقتش يك كشف و ظهور از ناحيه يك عالم متعالى است كه خود را براى انسان مىگشايد؟ آيا برداشتن حجاب است؟ حاصل فناى آدمى از ابعاد نفسانى خود است يا علم حاصل تلاش نفس آدمى و توليد اوست؟
گاهى نظريه توليدى بودن علم در قبال نظريه انكشافى بودن علم مطرح مىشود و ما هم كه مىخواهيم نهضت توليد علم داشته باشيم به همين معناى كشف مىتوانيم به كار ببريم.
در مورد موضوع پيشنهادى: »محور توليد علم: انسان يا خدا« وقتى تأمل شود، ابعاد مختلفى از بحث، قابل طرح است. منظور از »محور توليد« چيست؟ مثلاً به معناى اين است كه علت فاعلى علم چه كسى است؟ معطى الوجود كيست؟ خداوند است يا انسان؟ اگر انسان نقش دارد. چه نقشى دارد؟ درعليت آن براى هر دو چه جايگاهى است؟ به اين معنا كه مثلاً حق سبحانه و تعالى، علت فاعلى علم است و انسان علت قابلى است؟ اين مىتواند يك محور بحث باشد.
ابعاد مختلفى ذيل اين عنوان قابل طرح است و بنده يك بعد خاص از اين بحث را در اين جلسه به بحث مىگذارم، قبل از آن توجه شما را به برخى از آيات و رواياتى كه مىدانيد جلب مىكنم.
خداوند سبحان خود را معلم انسان مىداند: »عَلَّم الانسان ما لم يعلم« و روايتى كه در آغاز جامع المقدمات مىخوانيد: »اول العلم معرفة الجبار و آخرالعلم تفويض الامر اليه«: »علم با معرفت خداوند سبحان آغاز مىشود و انجام آن عبارت است از تفويض امر به خداوند«
به هر حال هر كدام از اين عبارتها مىتواند به يك زاويه بحث نظر داشته باشد. آنچه مورد نظر بنده است با اين عنوان »محور توليد علم؛ خدا، طبيعت، انسان« بهتر مشخص مىشود يعنى يك عامل سومى (طبيعت) را هم اضافه كنيم، تا بحث كاملتر شود.
ديدگاه اول:
ديدگاه رايجى كه بر حوزههاى علمى دنياى مدرن سايه افكنده، بيشتر اينگونه است كه علم را اصطلاحاً »science« مىخوانند. يك نوع معرفت خاص مىدانند، كه در مواجهه با طبيعت شكل مىگيرد. روش آن را مشاهده و حس و آزمون مىدانند. هر معرفتى كه آزمونپذير باشد علمى است، اين تعريف از علم كه تعريف »پوزيتويستى« (حس گرايانه افراطى) از علم است، بيشتر در قرن 19 براى علم مقبوليت پيدا كرد. با اين تعريف آگاهى هايى كه از راه حس و تجربه به دست نيايد، علمى نيست.
شعر، قصه و داستان آگاهى هست؛ ولى علم نيست. حتى در مورد اينكه خداوندى هست، مبدئى هست، معادى هست، اگر بخواهيد سخن بگوييد، گزارهها يتان غير علمى خواهند بود. چرا؟ چون اين گزارهها از راه حس به دست نيامدهاند، آزمونپذير نيستند، صحت و سقم آنها را با آزمايش و حس نمىشود روشن كرد. دراين ديد علم چيزى است كه با مشاهده آغاز شود. »اول العلم مشاهده الاجسام!« مثلاً بايد ببينيد يالمس كنيد، بعد استقراء كنيد، بعد احياناً فرضيهاى يا قانونى درست كنيد و باز برگرديد اين فرضيه را آزمون كنيد، حال اگر در آزمون پيروز در آمد، اسمش را قانون علمى بگذاريد.
با تعريف پوزيتويسم خدا، مبدأ، معاد، اصل وجود عقل، كلى كردن گزارههاى جزئى و همچنين مجموعههاى معرفتى ما و شما كه در مورد ارزشها سخن مىگويند معرفتهاى غير علمى، محسوب مىشود. اتفاقاً فيلسوف هوشمندى به نام ديويدهيوم در قرن 18 هست كه نگاه فلسفى به مسايل دارد. خودش هم حس گر است ومعتقد است راه شناخت و معرفت انسان، فقط حس است. بر همين اساس مىگويد: »گزارهها و قضايايى كه راجع به ارزشها سخن بگويد، علم نيست؛ چون خوب بودن و بد بودن را با حس نمىتوان به دست آورد. سفيد بودن و سياه بودن را با حس مىتوان به دست آورد ولى بيان خوبى و بدى بيان احساسات و علم نيست.«
پس يك ديدگاه اين شد كه محور توليد علم، استفاده از حواس پنجگانه و درس آموزى از طبيعت است. حال اگر در يك مقاطعى، ذهن فعال شود، چه اينكه پوزيتويستها هم متوجه شدند كه در توليد نظريههاى علمى، ذهن بايد فعال شود، چرا كه حس همواره جزئى مىبيند، درك جزئى دارد، شىء را در زمان و مكان خاصى مىبيند و علم همواره كلى است (گزارههاى عمومى است). مشاهدات جزئى وقتى كلى مىشود، كه ذهن و نفس لااقل تصرفى كرده باشد، منتها اين تصرف چون تصرفى در آنچه حس ديده است، مىباشد مقدارى مشكوك است. وقتى اين شك برطرف مىشود كه رهاورد تصرف، باز در حس تأييد يا ابطال شود، در منظره پوزيتويسم اثبات پذيرى، ابطال پذيرى، تأييد پذيرى ويژگى گزارههاى علمى دانسته شده است.
اين ديده گاه حس محور در علم كه حس را هم در مواجهه با طبيعت تعيين مىكند، يك ديدگاه غالبى بوده كه در طى قرن نوزدهم شكل گرفت و تا نيمه دوم قرن بيستم در غرب هيمنه داشت. از دهههاى پايانى قرن بيستم ابهت فريبنده اين ديدگاه در هم شكست و دوران پس از مدرنيته آغاز شد، البته در برخى محيطهاى آكادميك دانشگاهى و بعد مادون دانشگاهى كه محيطهاى عاميانه علم مدرن است (محيطهاى دبستانى و دبيرستان) اين تعريف هنوز استمرار و غلبه دارد. منتها در ميان متفكرين و متأملين و نخبگان فرهنگ علمى غرب و شرق اين تعريف به شدت در تزلزل است.
نظر اسلام در اين باره: شما دوستان با آيات قرآن كريم محشور هستيد و خواهيد بود و لفظ علم و كاربردها و استعمالات آن را در قرآن و روايات ديدهايد، آيا كلمه علم در فرهنگ قرآنى واسلامى به همين معناى پوزيتيويستى به كار برده مىشود؟ يعنى قرآن، منظورش از علم صرفاً آگاهى هايى است كه از راه حس به دست مىآيد ومشتمل برگزارههاى آزمونپذير است؟ اگر چنين باشد، علم خداوند به ذات خودش، علم خداوند به عالم، علم او به فرشتگان و... را آيا مىتوانيم بگوييم علم است؟ اينها كه مادى و حسى نيست!
در فرهنگ اسلامى به آگاهى از امور طبيعى و حسى هم، علم استعمال شده است ولى معناى علم محدود به اين قسمت از آگاهى نيست و معارف عقلى و شهودى را هم دربر مىگيرد.
تبين يك نكته: در اين ديدگاه انسان محور توليد علم نيست، يعنى انسان هر طور دلش بخواهد نمىتواند علم را ايجاد كند مىتوانيم بگوييم انسان، محور توليد زبان است. الان من با شما دوستان به زبان شيرين پارسى سخن مىگويم و شما هم فارسى مىشنويد؛ البته فارسى را من و شما توليد نكردهايم ولى زبانى است كه توليد فرهنگى جامعه ماست. در طول تاريخ، مردم ما، با سخن گفتنهاى خودشان و مواجهه با فرهنگهاى ديگر، اين زبان را پروراندهاند و شكل دادهاند و ذخيرهاى از مجموعه معارف را در درون اين زبان تعبيه كردهاند، ادبياتى را به وجود آوردهاند و ممكن است تغييراتى در اين زبان به وجود آيد، بالاخره توليد انسانى است و لو توليد يك فرد نباشد.
در نظر ديدگاه اول آيا علم توليد فرهنگى است؟ به اين معنا كه آدمها هر طور بخواهند مىتوانند آنرا بسازند؟ يعنى مثلاً ما مىتوانستيم اين زبان را طور ديگرى هم بسازيم كه مثلاً زبان آذرى يا عربى يا عبرى يا لاتين باشد. مىتوان با حضور عدهاى نخبگان، زبان جديدى هم ساخت؛ مثل »اسپرانتو« وزبانهاى ديگر كه اخيراً خواستهاند بسازند. يا خطمان زمانى خط ما ميخى بود كه عوض شد. بعدها خطمان فارسى شد. در دهههاى اخير عدهاى مىگفتند مشكل فرهنگ ما خط فارسى است اگر اين راعوض كرده و الفبا را لاتين كنيم همه مشكلات جامعه هم حل مىشود!! شايد مى توانستند اين كار را بكنند، اگر مقدارى آنها همت بيشترى داشتند، يا عناصر دلسوز فرهنگمان كمتر همت مى ورزيدند. چه اينكه در اطراف ما، در كشورهاى آسياى ميانه و تركيه و... اين كار را كردند و خطشان كه مثل ما الفباى عربى بود را عوض كردند و يك جمله از اين خطوط يعنى فرهنگ پربار اسلامى درميراث گذشتهشان را نمىتوانند بفهمند. پس محور اين نحوه نوشتن و محور توليد خط، انسان است. آيا بر اساس آن ديدگاه طبيعت گرايانه مىتوان گفت محور توليد علم انسان است؟ مثلاً آيا مىتوانستيم به جاى اينكه بگوييم آب در اثر حرارت جوش مىآيد، بگوييم يخ مى زند؟ و طور ديگرى اين علم را توليد كنيم؟ يا اين چنين نيست، بايد گوش كنيم، در آزمايشگاه نگاه كنيم، ببينيم وقتى آب را حرارت مى دهيم چه اثرى مى گذارد و بعد گزارش كنيم، گزارشها را جمع كنيم، فرضيههايى بسازيم، ممكن است باز هم درست نباشد، بعد دو مرتبه برگرديم و مشاهده كنيم. در اين ديدگاه ساختار درونى علم، توليد انسانى نيست، اگر هم تعبيربه توليد شود، منظور اين است كه فراگرفتنش كار انسان است، بايد برود در آزمايشگاهى، يادداشت و آزمايش كند، اطلاعاتى را تل انبار بعد نتيجهگيرى كند، اما آن چنان نيست كه زمام نتيجهگيرى دست او باشد. در ديد طبيعت گرايانه، مى توانيم بگوييم علم توليد كشفى انسانى است، يعنى در اثر تلاش، انسانها فهميدند؛ ولى نمىتوانيم بگوييم حقيقت درونى علم را هم انسانها توليد وايجاد كردند. انسانها مىتوانستند تنبل باشند و نفهمند، يا كار كنند و بفهمند، اما آنچه را كه فهميدند، ديگر دست آنها نيست، به خلاف خط كه شكل خطوط هم، كاملاً دست من و شماست.
هشدار، نتيجه ديدگاه اول: اگر شما گفتى كه ساختار درونى علم هويت فرهنگى ندارد، فرهنگها وانسانها اگر هم مولد علم هستند ،تلاش مىكنند تا بفهمند، نتيجهاش اين مىشود كه علم ايرانى، اروپايى، فرانسوى، آلمانى، امريكايى و عرب ندارد. علم حقيقتى جهانى دارد. علم، شرقى و غربى و اسلامى و غير اسلامى ندارد، علم يك تخصص و يك ابزار است. اگر يك جا به دست كسى آيد بقيه بايد از او بگيرند علم يك هويت مطلق دارد. عدهاى با زرنگى اين را زودتر به دست مىآورند و توليد هم يعنى زودتر به دست آوردن؛ يك عده تنبل هستند و از اين كاروانعقب مىمانند، زرنگها اگر آدمهاى خوبى باشند، بايد با احساس مسئوليت علمى را كه به دست آوردهاند، به ديگران كه اين علم را ندارند، برسانند. اينها رسالت آباد كردن جهان را دارند! بقيه كشورها كه هنوز ديدگاههاى مادى گرايانه پوزيتيويستى را ندارند، از قافله علم به دورهستند. كاروان علم يك كاروان تك خطى است، كه در طول تاريخ انباشته مىشود و ذره ذره بزرگتر مىشود و امروز دنياى غرب و اروپا در قله اين كاروان قرار گرفته!!
در نظر غرب حس گرا، كشورهاى كه از علم محرومند، يك سرى آگاهى هايى دارند، كه بىدليل اسم آن را علم مىگذراند. قصهها و اسطورهها و ايدئولوژى هايشان را علم مىانگارند. علم كه اصلاً آن نيست. از نظر پوزيتيويستها، وقتى هم كه مىخواهى وارد فضاى تعليم و تعلم و علم شوى، بايد آن قدر زحمت بكشى تا بتوانى به اين كشورهاى عقب مانده، بفهمانى كه معرفتهاى آنها علم نيست!! وقتى ديگران مىخواهند عالم شوند، بايد به آنها هى بگويى تعصب و مسايل فرهنگىات را كنار بگذار. وقتى ديگران عالم مىشوند، مىفهمند كه چقدر اشتباه كردهاند كه مىانديشيدهاند علمشان با دين هم ارتباط دارد. اصلاً گزارههاى دينى، علمى نيست؟! در اين مراكز فرهنگى كشورهاى جهان سوم از جمله جايى به نام »حوزه علميه قم« كه يك عدهاى جوان به نام طلبه مشغول هستند، چقدر سخت است علم را توزيع كردن!! اما الحمدللَّه مىشود بالاخره به آنها باوراند، بايد اينها را در »سيستمها و نظامهاى علمى خودمان« بياوريم و بگوييم آن چيزهايى كه شما داريد، علم نيست، بلكه اعتقاداتتان است. تقوا و تعهداتان است. آنها مال فرهنگ خودتان است. آنچه كه ما داريم علم است و علمى هم كه ما داريم مال ما نيست، علم هويتى جهانى دارد. شماها بياييد از ماها ياد بگيريد و ببريد در كشورهاى خودتان جهان را از طريق ما بشناسيد. راهش هم حس است و تجربه و آزمايش. علم نه مسلمان دارد نه كافر، شما خودتان هم داريد كه: »اطلبوا العلم و لو كان بالصين« و اكنون بايد بگوييد: »و لو فى الامريكا يا فى الانجليس«! جوان هايتان را بفرستيد پيش ما. توليد علم هم يعنى همين: هزينه كردن براى دكتراى تخصصى گرفتن يا بيشتر كردن مقاله نويسى تحت نظامهاى علمى كه ما تعريف كردهايم يا امورى از همين قبيل! ما به شما ياد مىدهيم. در نتيجه هم ما به مسئوليت و وظايف و انسانيت خودمان عمل كردهايم و در توليد و توزيع علم نقش ايفا كردهايم و به آرامش و جدان رسيدهايم و هم شما الحمدللَّه به كاروان علم پيوستهايد، سخت هست براى شما اما شدنى است!! اين ديدگاه پوزيتيويسم است .
حالا دوستان و طلابى كه مىروند در اين سازمانهاى علمى و سعى مىكنند مدرك بگيرند و مثلا در رشتهاى، تخصص پيدا كنند، از اولين اصولى كه در نوشتن رساله هايشان بايد مراعات كنند، همان روش تحقيق علمى است: بايد سعى كنيد تا مىتوانيد جداى از حوزههاى دينى و فرهنگى خودتان، »علمى« كار كنيد، اگر بخواهيد علمى كار كنيد، بايد اينگونه عمل كنيد كه روشهاى پوزيتيويستى مىگويد! مطالعه علمى راجع به دين داشتن ودين پژوهى علمى حتماً بايد برون دينى باشد، يعنى خودتان را از حوزه دين بايد بيرون بكشيد تا راجع به دين بتوانيد علمى بينديشيد. اگر از درون دين خواستيد دين را مطالعه كنيد البته عالم دين هستيد، عالم به معناى فرهنگى خودتان، عالم به معناى حقيقى كه عالمى باشد كه بخواهد جهان را بشناسد، هنوز عالم دينى نيستند، اما فقيه و فيلسوف و متكلم هستيد. اگر بخواهيد عالم دينى باشيد بايد خودرا ازحوزه فرهنگ خود بيرون بكشيد و يك روش كاملاً آزمونپذير و عينى داشته باشيد. لازم نيست مسلمان باشيد؛ اتفاقاً تا زمانى كه خود را از اين حرفهاى غير علمى خلاص نكنيد، درست نمىتوانيد دين را مورد مطالعه قرار دهيد؛ اگر حرف هايى زديد كه آزمونپذير نباشد از بازى علم خارج شدهايد.
دلايل افول اين ديدگاه: كسانى كه درباره چيستى علم در طى قرن بيستم در غرب تأمل مىكردند در چندين حلقه بودند مثل حلقه وين، حلقه فرانكفورت و... حقله وينىها پوزيتيويست افراطى بودند. در حاشيه اينها افرادى بحثها ترديدهايى كردند.واقعاً اول العلم و آغاز علم چيست؟ مفاهيم علمى ما از راه حس به دست مىآيد؟ كم كم به اين نتيجه رسيدند كه ما در بازى علمى مان و در مجموعه معارف علمى مان يك سرى گزارهها و قضايايى داريم كه اينها از راه حس به دست نمىآيند. اگر آنها را بگيريم تمام كاخ علم فرو مىريزد. از جمله همين تعريفى كه در ابتدا داشتيم كه »علم از راه حس به دست مىآيد.« را آيا از راه حس به دست آوردهايم يا قانون عليت يا محال بودن اجتماع و ارتفاع نقيضين؟ اصلاً محال يعنى چه؟ يعنى چيزى كه تا به حال واقع نشده و نتوانسته واقع شود؛ از اين به بعد هم واقع نمىشود و نمىتواند واقع شود. اصلاً آيا چنين چيزى را حتى يكبار هم مىشود حس كرد؟ ضرورت دارد عدم اين. خود مفهوم »ضرورت« يعنى چه؟ ربط ضرورى بين دو شىء را كجا مىتوان ديد؟ يا لمس كرد؟ اصلا اين مفهوم ضرورت را با كدام حس مىتوان دريافت؟
يك سرى تصورات و تصديقاتى هست كه اينها اصلاً آزمونپذير نيستند و اگر برداشته شوند نظام علمى فرو مىريزد. البته فكر نكنيد اين، چيز جديدى است كه در دهههاى اخير غربىها فهميدهاند. اين را ازديرباز فيلسوفان ما مىدانستهاند. تعبيرى را بوعلى دارد مىگويد »مبدأ عدم تناقض را اگر از نظام علمى بشر برداريد همه سيستم علمى فرو مىپاشد. نقش مبدأ عدم تناقض در نظام علمى نظير نقش واجب الوجود در نظام عينى عالم خلقت است.« شما دوستان طلبه كتابهاى »منظومه« و »بدايه« و »نهايه« و »براهين امكان و وجوب« و »صديقين« را خواندهايد و مىدانيد چگونه است كه اگر واجب الوجود را از ميان ممكنات برداريم هيچ ممكنى موجود نخواهد شد، اگر اين گزارهها را حتى يك لحظه در يك بحث علمى صادق ندانيد، همه نظام علمى فرو مىريزد.
يعنى بوعلى توجه به اين داشت كه حتى حس ما براى شناخت، نياز به گزارههايى غير حسى دارد. علم با حس و طبيعت آغاز نمىشود. اين مسئله را متفكرين علم در غرب اخيراً مورد توجه قرار دادهاند. »آير« يكى از افراد حلقه وين مىگويد: »من موقعى كه اين حرفها را مىزدم توجه نداشتم كه خيلى از مسائلى كه در بحثهاى پوزيتيويسم بيان مىكرديم، مثل همين كه شناخت علمى بايد آزمونپذير باشد، خودشان علمى نيستند. اين را بعدها متوجه شدم كه اين گزارهها حسى و آزمونپذير نيستند.« لذا اين كه محور توليد علم جهان طبيعت و حس باشد به سوى فروپاشى رفت و درهم ريخت.
ديدگاه دوم:
بعد از شكست محوريت حس و عالم ماده، متفكرين علم فهميدند كه محور توليد علم چيز ديگرى است كه از راه حس به دست نمىآيد. حرفهاى مختلفى زده شد. برخى پست مدرنهاى غرب گفتند اين محور يك شناخت علمى نيست، بلكه پيش فرضهاى ماست كه جامعه علمى قبول كرده است و اگر رد كند عوض مىشود. آن پيش فرضها توليد انسانى است. محور توليد علم اراده و عزم و جزم انسان هاست. از هر گزارهاى افراد خوششان بيايد آن را محور توليدعلم قرار مىدهند. اينها ملاك عينى هم ندارد و انسانها وضع مىكنند.
آن گزاره هايى كه از راه حس به دست نمىآيد مثل قانون عليت از كجا آمدهاند؟ اگر بر اساس تعريف هاست، تعريفها از كجا آمدهاند؟ هر جامعهاى يك چيز مىگويد، مخلوق جوامع است؛ مانند زبان و خط اينها توليدات فرهنگى است و به سنتهاى قومى باز مىگردد. »گادامر« كه شاگرد »هيدگر« است گزارههاى مادر را به سنت پيوند مىزند. »ديلتاى« مىگويد: »گزارههاى مادرى كه چارچوبه تفسير جهان و محسوسات در يك جامعهاند به اساطير و قصههاى هر جامعه بر مىگردد. كه مىتواند اين چار چوبها عوض هم بشود.« هر كس بر اساس اين توليد انسانى خود »قرائتى« دارد، علم واحدى هم درعالم و طبيعت نداريم. كتاب طبيعت را نمىتوان به يك قرائت خواند و قرائت شما به ميل، فرهنگ، تاريخ و تمدن شما باز مىگردد. ديدگاههاى مختلفى در اين جا مطرح شد. وجه مشترك، اين بود كه محور توليد علم اراده انسان و اراده فرهنگى و اراده تاريخى انسان هاست. اراده مقدم برعلم است. اين اراده را برخى سنت، برخى اساطير، بعضى نحوه زندگى اجتماعى و نحوه اقتدار اجتماعى مىدانند. اينها فيلسوفان پست مدرن هستند ديگر مثل دوران مدرنيته و قرن نوزدهم نمىانديشند؛ بلكه مربوط به دوران بعد از مدرنيته، هستند.
»ميشل فوكو« يكى از اينها ست كه مىگويد: »هر نوع اقتدار اجتماعى، علمى را متناسب با خودش ايجاد مىكند«. مثلاً گزارههاى علمى غربى متناسب با فرهنگ قدرت در غرب است و ممكن است دنياى اسلام زمانى كه اقتدارى متناسب با خودش به وجود آورد علم ديگرى را توليد كند. فوكو دو مرتبه اوايل انقلاب به ايران آمد و گفت: »يك علم جديد به وجود خواهد آمد چون اينها دارند اقتدار جديد را ايجاد مىكنند. ديگر در چارچوب اقتدار غرب عمل نمىكنند پس علم نوينى خواهند داشت.« پس در منظر دوم، محور توليد علم، انسان است .اين ديدگاه با تفكر اومانيستى سازگارتر از ديدگاه طبيعت گرايانه پوزيتيويستهاست. تفكر اومانيستى در ديدگاه طبيعت گرايانه محدودتر عمل مىكرد. در آن منظر انسان در چگونه زيستن و چگونه كاربرى علم نوعى اصالت داشت، ولى هويت اين ابزار (علم) را ديگر انسان نمىساخت؛ در حالى كه با ديد پسامدرن، انسان هويت علم را هم خود مىسازد. اينكه چه چيزى علم است و چگونه »علمى« بينديشيم اين روش جهانى ندارد. هر فرهنگ و اراده انسانى، خودش مشخص مىكند. يكى از فيلسوفان علم »فاير آون« در كتاب »بر ضد روش« مىگويد: »اصلاً چيزى به اسم روش علمى وجود ندارد.«
هشدار: دوستان عزيز! در مواجهه با علوم پوزيتيويستى فريب نخوريد كه مىگويند: »اگر غير دينى بينديشى، آنگاه علمى انديشيدهاى« بر اساس حرف پست مدرنها اصلاً روش علمى واحدى وجود ندارد، هيچ ضابطهاى نيست. تو كه دين دارى دينى بينديش و بگو علم همين است و ديگرى طور ديگر. هر كس براى خود روشى درست كند، هرج و مرج معرفتى است. در اين دنياى اين چينين ما مسلمانان هم مىتوانيم بگوئيم سهم خود را از علم مىخواهيم و كارى به حق و باطل نداريم!! ما هم توليد علم خود را مىخواهيم داشته باشيم. بعد مىتوانيم به »سيستم كلاسيك دانشگاهى« بگوئيم شماها حدود صد سال در اين كشور كار كرديد، چه توليد كرديد؟ هميشه حرف غربىها را تكرار و ترجمه كرديد [هنوز هم سيستم اقتصادى و حقوقى و آموزشى و فرهنگى و سياسى غرب را در اين كشور داريد پياده مىكنيد]؛ آنهايى كه اخيراً خودشان هم قبول ندارند كه علوم وساختار شان تغيير باشد. پس چرا هنوز روى تعريفهاى وارداتى غرب ايستادهايد؟
گفتيم در ديد گاه دوم محورتوليد علم، انسان به معناى وسيعى است كه ساختار محتواى درونى علم راهم ارادههاى انسانى (با هويت اجتماعى و بين الاذهانى) تعيين مىكند. اين در برابر ديدگاهى است كه علم را كشف حقيقت مىداند و انسان بايد حقيقت را بكاود، گوش كند، مشاهده كند و كشف كند. لازمه اين ديدگاه نوعى نسبيت فهم و نسبيت فرهنگى است كه نسبيت حقيقت رانتيجه مىدهد.هيچ ملاك واحدى هم نداريم كه اين فرهنگ درست مىگويد يا ديگرى و شكاكيت فراگير و هرج و مرج علمى و فرهنگى و اجتماعى نتيجه اين ديدگاه است.
نظر فلاسفه مسلمان در اين باره: آيا در فرهنگ اسلام علم اين معنا را مىدهد يا نه؟ البته ماتعريف پوزيتيويستى علم را هم قبول نداريم؛ آن هم غلط است. فيلسوفان ما از ديرباز مىگفتند كه غلط است. شما طلبهايد، در »الاهيات شفا« حتماً ديدهايد يا مىبينيد: بوعلى سينا در مقاله اول مبدأ عدم تناقض را بديهى بلكه از اولىترين گزارهها مىداند كه روشن است، نه اينكه ما خلق و وضع كرده باشيم. نمىتوانيم انكارش كنيم و خودش »بديهى اولى« است.
بديهيات دو رقم است: برخى غير اولى هستند؛ يعنى اگر فرض كنى نمىدانى، مىتوانى آنرا از راه گزاره ديگرى اثبات كنى. اما برخى را اگر فرض كنى نمىدانى با هيچ چيز ديگر هم نمىتوانى اثبات يا ابطال كنى. همين كه فرض مىكنى نمىدانى، از همان دلِ فرضت اقرار كردهاى كه اجتماع نقيضين و ارتفاع نقيضين محال است. يعنى واقعاً فرض كردهاى كه نمىدانى و بين فرض كردن و فرض نكردن فرق گذاشتهاى و يگانگى قايل نشدهاى، اگر اجتماع نقيضين ممكن باشد، هم فرض كردهاى وهم فرض نكردهاى!! ولى مىيابى كه چنين نيست و تو حتماً فرض كردهاى. شك در خود قضيه با اتكا بر خود آن قضيه است چنين قضيهاى »بديهى اولى« مىشود. (دقت كنيد) اگر كسى هم به زبان گفت من قبول ندارم صرفاً زبانى گفته است و منطقاً همين جملهاش يعنى قبول محال بودن اجتماع نقيضين و نمىشود برايش استدلال كرد. مىتوانى يكى بزنى پشت دستش، مىگويد: »آخ« شما بگو: »آخ گفتن و نگفتن شما فرقى ندارد(!)« يعنى دارى به او تتّبه مىدهى كه واقعاً آنچه را كه به زبان مىگويد خودش قبول ندارد. كه اين را نمىتواند قبول نكند؛ چرا كه »آخ« را گفته است. قبول اين مطلب خود به خود يعنى بطلان حرف خودش.
ساختار درونى علم آن چنان نيست كه با وضع و قرارداد و اراده من و شما شكل بگيرد. علم با يك سرى گزارههاى بديهى، آن هم بديهى اولى آغاز مىشود كه »ظاهرٌ بذاته مُظهرٌ لغيره« است (ذاتش هويد است و غير خود راهم هويدا گر) آفتاب آمد دليل آفتاب. انسان نمىتواند از آن رخ بتاباند. هر طرف بر مىگردد. مىگويد: »من درست هستم«
علم از گزارههاى بديهى اولى آغاز مىشود؛ البته خيلى چيزها را هم كه انسان نمىداند مىتواند با كمك آنها بشناسد و يقين را توسعه دهد. توليد انسانى نيست، ظهور حقيقت است و هيچ انسانى نمىتواند بر روى آن چشم ببندد.
ديدگاه سوم:
در منظر سوم اول العلم را »بديهيات« مىدانيم. يقين از آنجا آغاز مىشود. شناخت حسى هم در پرتو همين دانشهاى يقينى است كه يقينى مىشود. در علم منطق در بخش برهان، يكى از قياسات برهانى »حسيات« هستند. (در تقسيم بندى بر اساس مقدمات قياس). منطقيون مىگويند: در درون حسيات، قياسى نهفته است.يعنى من كه دارم مىبينم اينجا چراغى روشن است، چه وقت يقينى مىشود؟ وقتى كه بدانم »اجتماع نقيضين محال است.« توضيح اينكه: وقتى من روشنى اينجا را حس مىكنم، در حالى كه من اين را حس مىكنم ديگر نقيضش وجود ندارد. با وجود روشنى، تاريكى نيست و تاريكى غلط است، اين را مىگويند يقين.
پس حسيات هم منهاى اين گزارههاى غير حسى يقينى نمىشود. مىبينيد كه ما با مطالعه كتب منطقى و فلسفى در حوزه، در اين مباحث چه حرفهاى محكمى براى گفتن داريم و چه مبانى محكمى داريم. فكر نكنيد اين بحثها خيلى عجيب و غريب است و حتماً بايد ريزه كاريهاى حلقه وين وانواع ايسمها را بفهميم. البته ديدن حرفها باعث آن مىشود كه بدانيم چه چيزهايى داريم و در گفتگوى با آنها بدانيم از چه چيزهايى استفاده كنيم؛ ولى براى ورود به بحث بايد همين علوم حوزوى وعقلى و اسلامى خود را داشته باشيم. بايد مبانى را عميقاً دريافت كنيم و اينكه مبانى محكم فرهنگ خود را ضرورت دارد كه بشناسيم خاصّ حوزويان نيست. [ هر دانش پژوه آزادهاى در هر جاى جهان اين محكمات را نداند، ضرر كرده است ]
در نظرگاه سوم محور توليد علم طبيعت و انسان نيست و علم جاهايى خودش طلوع و ظهور مىكند. اما دريافت آن از كجا شكل مىگيرد؟ و اولين قضايايى كه علم با آن شكل مىگيرد (كه به بديهيات اوليه معروفند) چه هست؟ يكى از آنها مبدأ عدم تناقض است، يكى ديگر از آنها كه مرز سفسطه (مغالطه) و فلسفه (جويندگى و دوست دارى دانش) محسوب مىشود اين است كه: »واقعيتى هست«. مىگويند فيلسوف (كسى كه وارد وادى فلسفه مىشود نه فيلسوف به معناى خاص) قائل به وجود واقعيت است و شك گرا و سوفسطايى قائل نيست. فيلسوف چطور وجود واقعيت را اثبات مىكند؟ براى فهم بيشتر، يك لحظه شما هم در وجود واقعيت شك كنيد؛ ديگر در اينكه شك داريد كه نمىتوانيد ترديد كنيد. بالاخره وجود مقدمات استدلال يا شك خود را كه نمىتوانيد ترديد داشته باشيد. پس به طور مطلق نمىتوان در وجود واقعيت شك كرد، چرا كه نمىتوان قدم از قدم برداشت؛ اگر »واقعاً« در وجود واقعيت »ترديد داشته باشيد« پس واقعيتى هست. و آن همين واقعيت ترديد شماست. از دل شك علم شروع مىشود.
نظر علامه طباطبائى قدس سرهم: اولين گزارهها بديهيات است. علامه در اينجا بيانى دارند: اولين گزارهاى كه انسان نمىتواند از آن رخ بتابد اين است »خدا هست«، »حقيقتى هست«، »واقعيتى هست« برهان صديقينى كه علامه بيان مىكند اين است، علم اصلاً از اينجا مىجوشد. معروفٌ عند كُلِّ جاهل. هر كس هم كه انكار مىكند، توجهى ندارد كه اصلاً حرف زدنش هم با اتكا به همين جمله است. علامه اولين بديهى را »واقعيتى بالضرورة الازلية« مىدانند. در كتب منطق ديدهايد ضرورت سه قسم است: ضرورت ذاتيه مانند: »انسان حيوان است، ناطق است« يعنى تا ذات انسان هست حيوان و ناطق هم است. يا مثلث سه ضلعى است؛ سه ضلع بودن مثلث، ضرورتى ذاتى است يعنى مادام كه مثلثى وجود دارد سه ضلع هم هست. يعنى مىتوان فرض كرد مثلثى وجود ندارد. امادر ضرورت ازليه اصلاً نمىتوان فرض كرد كه ذات موضوع نباشد: مثل »واجب الوجود« بيان علامه اين است كه اولين واقعيتى كه مىفهميم و ضرورتش ازليه است، اذعان به »وجود حقيقت مطلق« است. اگر آن نباشد هيچ وجودى عقلاً نمىتواند باشد. هر طرف نگاه كنيم اوست كه دارد خودش را به ما نشان مىدهد. صمد است، فراگير است؛ معروفٌ عند كُلِّ جاهل. اگر در اين ترديد كنى همه نظام علمى از هم مىپاشد. او اول خود را مىنماياند و در پرتو ديدار اوست كه عالم ديده مىشود. حتى در افق دانش حصولى، ما چون او را مىشناسيم مىتوانيم چيزهايى ديگر را بشناسيم. »زهى نادان، كه خورشيد تابان، به نور شمع، جويد در بيابان« پس محور توليد علم آن گزارههاى غير حسى است و اولين گزارههاى كه داريم شناخت خداست.
به نظر بنده از دل كلام علامه طباطبايى اين بيرون مىآيد كه محور توليد علم و سنگ بناى آگاهى انسانى واقعيت خداست. شما مثلاً يقين داريد كه روى كاغذِ روبرويتان مطلبى نوشته شده است، مىبينيد؛ ولى يقين شما در گرو يقينى است كه به گزاره مبدأ عدم تناقض داريد كه اگر واقعاً شك داشته باشيد كه اجتماع نقيضين شايد درست باشد، يعنى بگوييد در حالى كه اين كاغذ هست، ممكن است نباشد؛ اين بداهتاً غلط است. مىدانيد كه كاغذ هست. ما به گزارههاى بديهى اوليه توجه نداريم مثل ماهى كه در آب مىرود و توجه ندارد كه در آب است. ما به گزارههاى اصلى توجه نداريم و اصلىترين آنها همان حقيقت نامحدود ونامتناهى است، آنرا اگر بداريم منطقاً همه سيستم علمى فرو مىريزد: »اولُ العلمِ معرفةُ الجبّار« اگر استدلال و برهانى هم مىآوريم براى اثبات اصل آن نيست، بلكه براى اثبات اين است كه آنرا مىدانيم، اثبات »علم به وجودش« است. اثبات وصفش است نه اثبات نفسش، اصلاً خودش را نمىشود اثبات كرد. بديهى ضرورى است.
توليد علم در اين ديدگاه: اين سؤال پيش مىآيد: حال كه آغاز علم با آن »كشف« است »توليد علم« چه جايگاهى دارد؟ توليد به اين معنا نيست كه سيستم و سازههاى درونى علم را به تعبير پست مدرنها ما ايجاد كنيم؛ بلكه به اين معناست كه ما نقش قابل را براى ظهور علم داريم. با تلاش و كار علمى و تصفيه وتزكيه خودمان به سوى آن حقايق مىرويم. ملاصدرا چنين تعبير مىكند كه »عالِم به خدمت علم مىرود.« ولى عالم بايد در حد علل معده تلاش و كوشش كند. شما دوستان براى عالم شدن از شهرهاى مختلف به قم آمدهايد و هر روز درسهايى مىخوانيد؛ خود علم كه مجرد است، اينها همه معده (زمينه ساز) است تا آن معناى مجرد، كشف و افاضه شود. با اين افاضه است كه نفس ما به محضر علم مىرسد و به سوى آن حقايق مجرد مىرود، وقتى هم كه مطالبى را مىفهميم در واقع از ظرف زمان و مكان داريم بالا مىرويم ومتعالى مىشويم. رسيدن به آن افق، عزم و جزم مىخواهد. با تنبلى و تن پرورى هيچ انسانى و هيچ فرهنگى به افق علم نزديك نمىشود. تلاش مىخواهد. سحر خيزى مىخواهد و بعد آن حقايق را به افق فرهنگ وارد مىكند، اين »واردكردن به افق نفس و فرهنگ«، توليد انسانى است كه البته اين هم به عنايت خداوند سبحان عطا مىشود. پس توليد جايى دارد ولى نه به آن معنايى كه آنها بيان مىكند و اين جاى كار دارد.
حقيقت علم، همان حقيقت دين است، علم جداى از دين اصلا علم نيست: اشكال پوزيتيويسم اين است كه آنچه را گمان مىكنند علم است، دروغ مىگويند. علم حقيقتش دينى است و با اين معرفت دينى آغاز مىشود و اگر اينگونه نباشد علم نيست. اتفاقاً در اين مطلب كه علم، شرقى و غربى ندارد، پوزيتيويستها درست فكر مىكند. سازمان علم با اين گزارهها كه از ارائه الهى است آغاز مىشود. او وجه خود را و صمديت خود را مىنماياند و انسان، گريزى از آن حقيقتِ مطلق ندارد، هيچ هم نمىتوانى راجع به آن بگويى، چون هر وصفى بگويى آنرا قيد زدهاى جز تكبير. علم از اينجا آغاز مىشود و جز آن علم و يقين نيست، ظن و وهم است. چه اينكه پست مدرنها كه علم را توليد انسانى مىبيند، منطقاً همه علومشان نسبى مىشود و يقين علمى در هيچ كدام از آگاهى هايشان نمىتواند باشد و پوزيتيويستها كه شروع علم را از طبيعت مىدانند سر از شكاكيت در آوردهاند هيچ كدام به علم قابل تعميم نرسيدهاند.
اما علم كه چنين آغاز شد و سيستم استدلال شكل گرفت آخر علم چه است؟ علم در مسير پيشرفت خود شكل خاصىترى از دينى بودن را با همين روش برهانى و سيستمى كه پيش مىرود پيدا مىكند. بحث وحى و عصمتِ نبى، اثبات مىشود و به قول بوعلى: »قول معصوم حد وسط برهان قرار مىگيرد«. به اين معناى دوم هم دينى مىشود. نصوص دينى مىتواند و منطقاً بايد در رشتههاى مختلف بيايد. اصول اوليه علم گزاره هايى است كه دينى است، نتايج اين هم در مسير خود فرازهاى جديدى را با دين خواهد داشت. علم دينى از اين ديدهم قابل بحث است: براى اينكه علم بتواند پيوند با نوع خاصى از معرفت با نام »شهود« پيدا كند كه از زندگى دينى و تزكيه و تصفيه حاصل مىشود نياز به دين دارد و باتمسك به روش شهودى است كه علم به حد اعلاى خود مىرسد. مىبيند كه جدايى علم و دين به هيچ وجه صحيح نيست. اين قسمت بحث هم در جاى خود بايد مورد تأمل دقيق قرار گيرد.
جمع بندى:
پوزيتيويسم مىگويد: علم از حس و طبيعت آغاز مىشود و به همان ختم مىشود. اين ديدگاه عمر كوتاهى داشت وجاى خود را به ديدگاه دوم داد كه علم با يك عزم و اراده انسانى پديد مىآيد و آنچه را كه انسان ميل كند هويت علم مىانگارد و با قرار داد و اعتبار انسانى شكل مىگيرد. در هر دو ديدگاه پوزيتيويستى و پست مدرن حرفهاى بسيار متنوعى است ولى همه اينها به لحاظ منطقى سر از شكاكيت در مىآورند. در ديدگاه سوم شروع علم به بديهيات اوليه و ضرورى الصحة است. بسيارى از فيلسوفان مسلمان و غير مسلمان اين نظر را دارند. در رأس اين بديهيات به بيان علامه، شناخت خداوند سبحان و اقرار به آن حقيقت نامحدود و مطلق قرار دارد. تمام آگاهىهاى ما تكيه بر آن كرده و منطقاً اگر آن را برداريم بقيه فرو مىريزد.
پرسش و پاسخ:
- اگر نهضت توليد علم مورد تأكيد مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه«، متوجه شاخههايى مثل رياضى، فيزيك و شيمى و طب و... هم است، لطفا بفرماييد علم طبيعى اسلامى وغربى هم داريم؟ مثلا آيا فيزيك اسلامى و غربى داريم كه با هم متفاوتند ونتايج مختلفى دارند؟
- سوال بسيار خوبى است، ديدگاه پوزيتويستى تأكيدش اين بود كه علوم پايه و تجربى و كاربردى، شرقى و غربى ندارد؛ علوم فرهنگى كه اصلاً در علم بودنش هم شك و ترديد مىكردند. لذا در نظر عدهاى، جامعه شناسى اسلامى و روانشناسى اسلامى مىتوان داشت ولى ديگر طب و فيزيك و شيمى چنين نيست؛ ولى جالب است كه بدانيد اولين ترديدها درباره هويت علم حسى تجربى از ناحيه فيزيكدانها بود؛ يعنى افرادى كه ترديدهاى اولى و جدى را كردند در فلسفه علم، رشتههاى اصلى شان فيزيك و نظير اين بود. اينها بودند كه گفتند ما فيزيك محض نداريم، همين فيزيكى هم كه مىگوئيم ريشه در گزاره هايى دارد كه فيزيكى و تجربى نيست، مثلاً »فاير آون« يا »لاكاتوش« يا »تامسكن« و ديگران كه در فلسفه علم، زمينه اين مباحث را گفتند فيزيك دان هستند. بعضى هم رياضى دان بودند. لذا كاسه داغتر از آش نشويم. خود غربىها الان معتقد نيستند كه اين علوم يك هويت فرهنگى ندارد. البته گفتم در سطح عوامانه علم هنوز حرفهاى پوزيتيويستها هست، يعنى در دبيرستانها واحياناً دانشگاهها و برخى از مراكز علمى ممكن است باشد؛ ولى در قله هايشان ديگر اين حرفها زده نمىشود. تا قبل از اين كه خود تئورى پردازان غربى اين حرفها را بزنند ما جرأت نداشتيم اين حرفها را بزنيم و اگر كسى مىگفت، غربزدهها خيلى مسخرهاش مىكردند، ولى الان خود غربىها اين حرف را مىزنند و اگر بگوييد شيمى يا فيزيك هويت فرهنگى ندارد، آنها شما را مسخره مىكنند و بايد از اين ترسيد. [ چرا كه قبل از اينكه آنها اين را بفهمند هم معلوم بود كه مكاتب فيزيكى و طبى و... مختلفى در دنيا وجود داشته است با مبانى و گزارهها و نتايج مختلف]
- آيا به نظر شما علم توليد نمىشود و كشف مىشود و روش هاست كه متفاوت است و جنبش نرمافزارى يعنى توليد روشهاى اسلامى به دست آوردن آگاهى؟
- با بحثهاى اخير جايگاه توليد هم مشخص شد؛ نخير، روش علمى بحثهاى متعلق به خود را دارد. از زاويه ديگرى كه مىتوان بحث كرد مبحث نفس الامر است كه نفس الامر آگاهى و علم كجاست؟ در ديدگاه عرفا و حكماى ما نفس الامر حقايق به ذات الهى بر مىگردد و يك مقدار كه پايينتر بياييم مىشود اين بحث. محور علم را مىتوانيم به نفس الامر ببريم، يك مقدار كه پايينتر بيائيم مىگويند به »عالم عقول« باز مىگردد؛ پوزيتيويستها كه مىگويند نفس الامر امور به عالم طبيعت باز مىگردد. از حرف پوزيتويستها دانىتر و پستتر اين مىشود كه نفس الامر امور به زبان بر مىگردد و به قرار دادها باز مىگردد كه همين بحثهاى پست مدرنيسم و فلسفه معاصر غرب(!!) است كه سر از شكاكيتى فراگير سر بر مىآورد. يعنى طيفهاى توليد علم مىتواند پيرامون اين باشد كه نفس الامر چيست؟ حال انشاء اللَّه براى گرفتن سطح چهارم حوزه مىتوانيد رسالهاى در باب »سرنوشت نفس الامر در ديدگاههاى مختلف« را داشته باشيد كه محور توليد علم با محور نفس الامر پيوند دارد. و دليل اينكه مدرنيته و دنياى مدرن به هم فرو مىريزد به بن بست مىرسد، در واقع تدانى و پايين آمدن معناى نفس الامر در حد قرار دادهاست كه توليد علم را هم فقط به قرار دادهاى انسانى باز گرداندند.
- دفتر همكارى حوزه و دانشگاه چه فعاليتى در زمينه توليد علم كرده است؟
- اين را كه بايد از خودشان بپرسيد ولى حتماً دقت كنيد و از آنها سؤال كنيد كه چه مقدار »علمى به معناى پوزيتويستى« به دين پرداختهاند و برون دينى؛ و چه مقدار به اين نوع نگاه اعتقاد دارند و چقدر نقد كرده و مىكنند. البته يكى از شمارههاى اخير نشريه شان در مورد فلسفه علم بود و توجه دارند؛ (فصلمنامه حوزه و دانشگاه، شماره 34، بهار 82) اما محل تأمل و هشدار است، مراكزى كه وارد حوزه شدهاند چه مقدار علم مدرن را وارد حوزه كردهاند و چه مقدار به دنبال رسيدن به »علم و معرفت« بودهاند! از الطاف خفيه الهى است اين فروپاشى معناى مدرن علم و اين هرج و مرجى كه در غرب به وجود آمده است. اين بحثها به ما فرصت داده كه بحث توليد علم را مطرح كنيم. باور كنيد ده سال پيش نمىشد اين حرفها را زد، حتى در دفتر همكارى حوزه و دانشگاه هم بيش از اينكه ما بايد تقواى خود را درست كنيم نمىشد بيايى و مطرح كنى. ولى الان خيلى راحتتر صحت اين مطالب پذيرفته مىشود. [ ودر حوزه ودانشگاه عدهاى با جديت به اين سمت در حركتند.]
- تعريف علم در منطق به »حضورُ صورةِ الشيىء عندَالعقل« تأئيدى بر مبناى طبيعت محورى نيست؟
- اين تعريف قسمتى از علم يعنى علم حصولى است، حضور صورت معلوم نزد عالم بخشى از علم است. در تعريف علم بايد طورى تعريف كنيم كه علم حصولى و حضورى، علم حسى و عقلى و شهودى و علم باريتعالى را هم فرا بگيرد، لذا اين كه گفتم »علم حقيقتى است كه ظاهرٌ بذاته و مُظهرٌ لغيره« اين تعريفى كه فرموديد را هم شامل مىشود.
- راه عملى و علمى توليد علم چيست؟
- براى ورود به اين حوزهها مبانى و زحمات پيشينيان را بايد بشناسيد ومخصوصاً براى ورود به اين قلمرو، علوم عقلى حوزوى [ منطق، فلسفه، اصول، كلام] را حتماً بايد خواند: البته علوم نقلى در جاى خود بايد باشد، ولى بحثهاى توليد علم مسيرش آن است، بزرگترين خط اين است كه دنبال بحثهاى توليد علم افتادن شما را از متون اصيل و كلاسيك اسلامى - عقلى باز دارد: »عليكم بالمتون لابالحواشى« البته چون ما قدمهاى اول را برمى داريم و يا اگر نخواهيم از موضع دقيق و حوزوى وارد شويم، مىتوانيم به كتب ترويجى در اين زمينه هم مراجعه كنيم؛ ولى يك طلبه و دانش پژوهى كه جايگاه اصلى اش علوم حوزه است و ذخاير غنى و مستحكم و عظيمى دارد و خودش بايد مولد باشد، بايد در اين مبانى ريشه بدواند.
- آيا نظام حوزه در اين زمينه پاسخگوست؟ نقش حوزه و طلاب مدارس در توليد علم چيست؟
- به هر حال حتى اگرقرار باشد توليد علم به معناى پست مدرنش هم باشد، بازهم در حوزههاى علميه است كه لايههاى عميقتر فرهنگ اسلامى وجود دارد. به معناى جدى ترش هم كه در ديدگاه سوم بيان شد، جايش اينجاست واين همت مارا مىطلبد. تا انسان در مسيرى همه وجودش را هزينه نكند از آن مسير چيزى نصيبش نمىشود. شتابزدگى و عجلههاى زياد يك آفت بسيار جدى است كه طلاب ودانشپژوهان خوش ذهن و دردمند ما را تهديد مىكند، البته به اين معنانيست كه خوش خيالى و آرام بودن هم مطلوب باشد.
- چگونه محور بودن خدا در نهضت نرمافزارى مطرح مىشود؟
- بنده يك بيانش را گفتم و راه تأمل در آن را بيان كردم: البته برهان صديقين علامه را باز نكردم ولى توصيفى اجمالى داشتم، يك راه ديگر مسئله را هم گفتم كه بحث نفس الامر است.
- آيا همين كه دنبال شناخت چيستى و حقيقت علم هستيم، اثبات نمىكند كه حقيقتى وجود دارد و ما دنبال كشف آن هستيم نه اينكه ما واضع علم باشيم؟
- بله، اين همان استدلالى است كه عرض شد، برخى از مسائل را ما قرار داد نمىكنيم كه درست باشد و در اصل واقعيت نمىشود ترديد كرد. »كى گم گشتهاى كه حالا جويم تورا«. تا شروع مىكند به ترديد كردن، باز مىبيند كه در دست حقيقت گرفتار است. بحثى است كه آيا علم را مىتوان تعريف كرد؟ يكى از آن مفاهيم بديهى خود علم است.
- آيا بافقر مالى مىتوان توليد علم كرد؟
- با توكل به خداوند خصوصاً بيشتر از همه براى طالب علم و دانشجو مىتوان اين مشكل را حل كرد. شيخ انصارى در مكاسب مجموعه رواياتى را آورده كه خداوند متكفل طالب علم مىشود و هيچ چيزى براى طالب علم خطر ناكتر از اين دغدغه نيست. اين دغدغه مسير طالب علم را عوض خواهد كرد و توفيق طلب علم را از او مىگيرد. پژوهندگان علم تجربيات بسيار زيبا و شيرينى از اينكه خداوند چگونه آنها را تأمين كرده است دارند. بد نيست دوستان طرحى داشته باشند و اين مجموعه داستانها و وقايع و روايات در اين زمينه را در كتابى جمع كنند.
- آيا توجه به علم انسان را از ياد خدا غافل نمىكند؟
- بو على مىگويد: »كسى كه معرفت را حتى معرفت خدا را براى خود معرفت خدا و نه براى قرب الهى برگزيند او هم گرفتار شرك است.« [ يا به گفته حضرت امام رحمهم الله: »اگر تهذيب نباشد علم توحيد هم حجاب است«]. همه امور را براى خداوند داشتن پسنديده است؛ خود خدا فرموده: »اطلبوا العلم«. اگر علم را با انگيزههاى الهى بخوانيد انشاء اللَّه گرفتار اين آفت نمىشويد.
- آياتوليد علم به معناى افزودن گزارههاى جديد بر علم شخصى خود است يا افزودن بر گزارههاى اثبات شده هم توليد علم است؟ اگر تكميل كار ديگران باشد كه بر عهده نخبگان است و طلاب ودانشجويان ابتداى كار صرفاً بايد زمينه توليد علم را مهيا كنند.
- همه اينها منظور است، مخصوصاً به معناى اخير كه گفتيم يعنى به ساحت علم رفتن، در قدم اول نفس عالِم بايد روشن شود وقدم دوم اين است كه عالم بايد بر كارهاى ديگران بيفزايد و بعد از اين كار، عالم بايد به دنبال اين باشد كه »زكات العلم نشره« يعنى به دنبال ترويج علم باشد.
- وظيفه ما به عنوان طلبه در راستاى فرمايش مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« در جنبش نرمافزارى چيست؟
- در واقع اين بحث نوعى نگاه درجه دوم، نوعى زمان آگاهى و خود آگاهى است. موقعى است كه ما در كتاب غرق مىشويم و موقعى است كه بر مىگرديم و جايگاه او را نسبت به محيط و زمان و فرهنگ و اجتماع خود نگاه مىكنيم؛ ضمن اينكه طالب علم و دانش دارد درس خود را مىخواند، بايد قيمت كارى را كه مىكند هم بداند. اين توجه به مسئله جنبش نرمافزارى و توليد هم توجه به رسالتى است كه يك طلبه و دانشجو دارد.
- معنا و مفهوم طبيعت چيست؟ لطفاً معنا و مفهومى از علم را بيان كنيد.
- معناى طبيعت كه گفته شد: در نظر پوزيتويستها مراد عالم محسوس است. در معناى علم هم گفته شد: بعضى قائلند كه تعريفش قرار دادى است، اما ما يك تعريفى ذكر كرديم كه همان حقيقتى است كه ظاهرٌ بذاته و مُظهرٌ لغيره.
- آيا خود نوع جواب شما به اين سوال وابسته به فرهنگ شما نبوده است؟ وابسته به جمع و قسمتى از آن جمع كه معلومات شما از آن بدست آمده، نبوده است؟ يعنى وابسته به جامعه و تمدن و حوزه فرهنگى و آموزههاى دينى جنابعالى؟
- سوال شما نوعى دفاع از هويت فرهنگى داشتن علم است. چرا، بدون شك محيط و زمينهها و فرهنگ تاثير دارد. چه اينكه نوع سؤال كردن شما هم وابسته به محيط فكرى و فرهنگى تان بوده است. اما سخن بر سر اين است كه آيا »همه حقيقت علم« را مى توان به فرهنگ تقليل داد؟ و آيا »ملاك صدق« همه امور اين است؟ در قرآن داريم: »اذ اشهدهم على انفسهم الست بربكمقالوا بلى« تابعداً نگوئيد پدر و مادر و محيط ما مجبور كردند و همه جا و هميشه از اجدادمان تأثير پذيرفتيم. واقعاً يك حوزهاى از ربط و آگاهى و علم هست كه حقيقت خود را آنجا مىنماياند؟ در اين مطلب بايد تأمل كرد.
- توليد علم يعنى چه كه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« اينقدر بر آن تأكيد مىفرمايند؟
- اين بحث خود يك جلسه مجزا مىخواهد، ولى ضمن بحث هائى كه داشتيم تا حدودى مشخص شد كه مراد چيست.
- منظور از علوم اسلامى چيست؟
- اگر از ديدگاه پوزيتويستها حرف بزنيم اصلاً علوم اسلامى يك پارادوكس و تناقض است، علم كه اسلامى و غير اسلامى ندارد. اگر از ديدگاه پست مدرنها حرف بزنيم، هر فرهنگى براى خود علم متناسب با خود را دارد و اگر از ديدگاه سوم كه مىگفت آغاز علم بديهيات اوليه است حرف بزنيم، علم اسلامى همان علم حقيقى است و آنچه كه اسلامى نباشد اصلاً علم نيست. [ريشه در حقيقت ندارد و برظنيات و توهمات استوار است].
- با توجه به فرمايش شما كه علم كشفى است نه توليد اراده انسانى، پس تلقين چيست كه مثلاً انسان به خود تلقين مىكند كه آتش نمىسوزاند؟ آيا در اينجا خود انسان هر طورخواست علم را توليد نمىكند؟
- اينجا ظاهراً معلوم را دارد توليد مىكند. (دقت شود)
- بر طبق نظريه سوم كه مطرح شد بايد گفت كه علم از قضاياى بديهى توليد مىشود و قضاياى بديهى، خود علم هستند؛ پس اين علم از كجا به وجود آيد؟ آيا از تناسب موضوع و محمول كه ساختار ذهن اين را درك مىكند؟ پس آيا علم به ساختار ذهن افراد بر نمىگردد؟
- بعضى اين چينن گفتهاند، ولى اين بحث را اگر خواستيد ببينيد، در كتاب »علم و فلسفه« بنده اين را مقدارى پيگيرى كردهام، مىتوانيد دنبال كنيد.
خواننده گرامى! سؤالات زير در جلسه فرصت پاسخگويى نيافتند؛ ولى به گفته استاد گرانقدر و به اميد پيگيرى شما عزيزان سؤالات را مىآوريم تا براى ذهن جويندگان و پژوهندگان علم راستين؛ دريچههاى جديد و زواياى ديد تازهاى باز شود.
- به نظر شما نقش هنر و هنرمندان در ايجاد زمينههاى روانى نهضت نرمافزارى چيست؟ كما اينكه در غرب و رنسانس ابتداء نقاشان و مجسمه سازان، بى دينى و پرستش انسان (اومانيسم) را مرسوم كردند و سپس فلاسفه اين بحثها را تئوريك كردند و بعد از طريق رياضيات وآمار و مبناى تصادف و نفى عليت و يا فلسفههاى مضاف، ايدههاى او مانيستى خود را به سطح همه علوم ديگر كشاندند و باز هر چه بيشتر فلسفهها به سمت او ما نيستم و شيطان رفت و باز علوم ديگر.
- نقش موانعى را كه يهوديان وتمامى زرسالاران جهانى در راه »توليد علم از مجارى اصلى« (كه قطعاً اديان توحيدى هستند) تا چه حد است؟ آيا همين كه مثلاً جلوى حجامت و توليد برخى داروهاى گياهى را در كشور مىگيرند، بيمه از داروهاى گياهى حمايت نمىكند، كتب درسى دانشگاهها اكثراً ترجمه بدون نقدِ غرب است يا جو سكولاريستى را در دانشگاهها حاكم كردهاند، كمكى به خواستههاى ماديگرايان قدرت مدار نيست؟ پروتكلهاى دانشوران صهيون، كتاب مقدس، تورات، تلمود، كتاب كاهال، ساير متون مذهبى و سياسى، فيلمها، نشريات وتلاشهاى آنها تا چه حد و به چه نحوى در اين راستا تأثير گذارند؟
- شايد مقصود و ديدگاه حسيون اين باشد كه خيلى از مطالب گر چه حسى نيست ولى اصلش از حس برخاسته است. گر چه در كتب منطقى و استقراء در اين رابطه بحث شده است.
- آيا به اعتبار اينكه انسان علم را كشف مىكند و به صورت علمى مىرسد، نمىتوان گفت محور توليد علم انسان است؟
- ريشههاى توليد علم و چگونگى آن در عصر شكوفايى اسلام در قرون گذشته چه بوده است؟
- انگيزه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« از بحث جنبش نرمافزارى و توليد علم و آزاد انديشى در اين زمان چه بود؟
- در حديث شريفى امام صادقعليهالسلام در جواب شخصى كه مىخواست خداوند را ببيند فرمودند: »آن نيرويى كه هنگام غرق شدن مىيابى، همان خداست« اين روايت در اين بحث چه جايگاهى دارد؟
- مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« در بهمن ماه سال 81 فرمودند كه اميدوارم تا بهمن سال 82 بخشى از راه را رفته باشيم. لطفاً از اقداماتى كه در خصوص نظامند كردن اين جنبش مبارك انجام شده است بفرماييد. موانع كلان در اين راه چه بوده است؟ وظيفه گروهى كه از طرف شوراى عالى انقلاب فرهنگى انتخاب شد و شما هم جزء آن هستيد چيست؟ و تا كنون چه اقداماتى انجام دادهايد؟
- وظيفه طلبهها و دانشجويان در كليه سطوحِ نهضت توليد علم چيست؟
- آينده اين نهضت را در جامعه اسلامى چگونه ارزيابى مىكنيد؟
- منابعى را در رابطه با چيستى علم معرفى بفرماييد.
- آيا مىتوان روح تحقيق را بدون پايبندى به روشهاى موجود در خود بالا برد و به كار گرفت؟
- اگر قانون علمى كشف نشده باشد، آيا مىتوان طبق تعريف پوزيتويستها به آن علم گفت؟
- اينكه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« فرمودند: »آنگاه كه رابطه ديكتاتورى با هرج و مرج و آزادى افراطى ايجاد شود، جامعه به سوى كمالش حركت نمىكند«، يعنى چه؟
- جريان توليدعلم كه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« فرمودند، به كجا رسيده است؟ آيا با علومى كه تا كنون در فرهنگ شيعى توليد شده است، مىتوانيم جهان را اداره كنيم؟ چه كارهاى ديگرى بايد كرد؟
- نقش حوزه و دانشگاه در توليد علم چيست و چه اندازه است؟ حوزه داراى نقش بيشترى است يا دانشگاه؟ اساساً آيا شما اين جدايى سكور مآبانه حوزه و دانشگاه را مبناءً مىپذيريد؟ راهكار نجات از وضع بى سرانجام اين نظام آموزشى دبستان راهنمايى ،دبيرستان، دانشگاه كه از آمريكا فرانسه گرفته شده است و نظام آموزشى حوزوى كه به مسائل محدثه كمتر مىپردازد چيست؟
- سطح يك حوزه و دانشگاه قبل از ليسانس چه بارى از جنبش توليد علم مىتوانند بردارند؟
- تأثير فرهنگ در علوم انسانى نمايان مىشود يا علوم تجربى؟ حدود را دقيقاً توضيح دهيد.
- اينكه گفتيد يقين با واسطه اصولى چون اصل تناقض ايجاد مىشود؛ بايد گفت اگر منظور يقين معرفتى است، مىتوان يقين را نوع ديگرى تعريف كرد؟ آيا يقين نسبى نخواهد شد؟
- لطفاً منابعى كه به وسيله آن مىتوان بحث جنبش نرمافزارى را ادامه داد معرفى كنيد.
- در مورد راهكارهاى ايجاد علم توضيح دهيد.
- اينكه محور توليد علم انسان باشد، يعنى عقايد پسامدرنها چه تأثيرى برتحقيقات دانشگاهى داشت؟ خصوصاً در علوم طبيعى و رياضيات؟
اميدواريم با اين مجموعه، گامى كوچك به سمت علم حقيقى برداشته باشيم. بدون شك انتقادات و پيشنهادات شما كمكى ديگر براى نيل به اين هدف مقدس است، كه در اين مسير بايد سير نقد را آزادانه و با منطق پيمود تا به هدف نهايى جنبش نرمافزارى ونهضت آزادانديشى، كه رسيدن به يك تمدن و فرهنگ كاملاً الهى (حقيقى) و تحقق اسلام ناب است دست يابيم. ان شاء اللَّه.
با تشکر از بسيج مدرسه علميه معصوميه عليهاالسلام قم