تبليغاتX
جنبش نرم افزاری و تولیدعلم و آزاداندیشی - بیانات حکیمانه استاد حمید پارسانیا

جنبش نرم افزاری و تولیدعلم و آزاداندیشی

فریاد درد زمانه بازگشت به اسلام

                                               بسم الله الرحمن الرحيم
 
مقدمه:


 او را سالهاست كه مى‏شناسم، از اردوى تابستانى طرح تربيت محقق و نويسنده حوزه علميه قم، تابستان سال 80. وقتى در كلاس تاريخ پژوهى او نشسته بودم و او بحث را به ريشه‏هاى فكرى - فلسفى انديشه غربى و تأثيرنگاههاى او مانيستى آنها در تاريخ نگارى مى‏برد، انگار انديشه‏ام را به پرواز وا مى‏داشت. آنگاه كه با استدلالهاى مستحكمش برايمان سقوط غرب در بن بست پسامدرنيسم را عينى مى‏كرد و توضيح مى‏داد كه همه مشكلات فكرى و اجتماعى اين دوران نتيجه فاصله گرفتن بشر از حقيقت علم است، در حرفهايش برهان قاطع و حقيقت هستى را مى‏ديدم. بعدها كتابهايى چون »معرفت‏شناسى در قرآن« و »شريعت در آينه معرفت« حضرت آيت اللَّه جوادى آملى را كه مى‏ديدم باز اسم او بود  كه به عنوان مُقرّر و مُحرّر متن كتابِ استادش به چشم مى‏خورد؛ فهميدم كه اگر او حرفى براى گفتن دارد و از شميم گفته هايش به سمت »علم و معرفت« رهنمون مى‏شوم، دليلى ندارد جز اينكه، او به ريسمان محكم الهى تمسك كرده است و نمى‏خواهد طوطى انديشه واره‏ها باشد...
 چندى پيش كه او به رياست دانشگاه باقر العلوم عليه‏السلام قم رسيد، خدا را از عمق قلبم شكر كردم و گفتم اى كاش در همه مراكز دانشگاهى و علمى قدرت اجرايى به دست افرادى داده شود كه علم را از »ناعلم« باز شناسند.
 خواندن گفتار ذيل از استاد گرانمايه حجة الاسلام و المسلمين حميد پارسانيا در جمع طلاب مدرسه معصوميه عليهاالسلام قم (كه بيش از 250 طلبه داراى مدرك بالاتر از ليسانس هم در آن مشغول به تحصيلند) را به همه طلاب و دانشجويان و دانش پژوهانى كه قلبشان براى نيل به حقيقت علم مى‏تپد توصيه مى‏كنيم.


 خلاصه بحث:


 در اين گفتار، استاد به ترتيب تاريخى توضيح مى‏دهند كه پوزيتويست‏ها ابتداءً محور توليد علم را »طبيعت وحس« انگاشتند؛ ولى پس از چندى خودشان و دانشمندان پيرامونشان به ضعف‏هاى اساسى اين نظريه پى بردند و با پيش آمدن پست مدرنيسم و نقد تمامى انگاره‏هاى مدر نيسم، اين نظريه حس گرايانه افراطى در باب توليد علم هم سقوط كرد. سپس نظريه »محوريت اراده انسانى و اراده فرهنگى جوامع در توليد علم« توسط پسامدرن‏ها مطرح شد و نوعى نسبيت عام همه علوم و زندگى بشر را فرا گرفت و قرائت‏هاى مختلف در باب محور ساختارهاى درونى علم هم مطرح شد. اين هر دو نظريه به سمت شكاكيت وهرج و مرج كامل پيش رفته و مى‏رود. در نظر استاد محوريت توليد علم به گزاره هايى بر مى‏گردد كه بديهى و ضرورى است و نفى آنها هم در واقع اقرار به وجود و آنهاست. گزاره هايى چون: محال بودن اجتماع وارتفاع نقيضين و عليت. در رأس اين گزاره‏ها پذيرش وجود واقعيت بى انتها و ذات واجب الوجود مى‏باشد كه با هيچ استدلالى نمى‏توان آن را رد كرد؛ چرا كه ضرورى و بديهى است و بارد كردن اين بنيادى‏ترين گزاره‏ها در واقع فرد منكر وجود خودو جهان شده است....


 متن سخنرانى:


    بسم اللَّه الرحمن الرحيم
 بهتر بود اولين نشست‏ها در مورد جنبش نرم‏افزارى به پرسش از چيستى توليد علم مى‏پرداخت پيشنهاد دوستان همان عنوانى بود كه اعلام كردند: »محور توليد علم: انسان يا خدا«. البته اين يكى از محورهاى اصلى درباره توليد علم است و ناشى از نگاه و دغدغه دوستان پيرامون اين مسئله مى‏باشد. ظاهراً برخى از مسايل محورى تمدن و فرهنگ اسلامى وغرب و نقش آنها در ارتباط با معنإ؛  و مفهوم توليد علم مدنظر دوستان است، مثلاً از ويژگى هايى كه درباره تمدن غرب گفته مى‏شود، اومانيسم و انسان مدارى است و علم در آنجا هويتى اومانيستى دارد.
 آيا وقتى ما توليد علم را به كار مى‏بريم به معناى اومانيستى مى‏توانيم به كار بريم؟ آيا حقيقت علم، يك توليد انسانى است كه انسان آن را توليد مى‏كند؟ چون در نگاه اومانيستى چنين سمت و سويى به مسئله وجود دارد. انسان مولد و خلاق علم است، اصلاً اگر از اين زاويه به مسئله نگاه شود، پرسش به گونه‏اى ديگر نيز مى‏تواند مطرح شود: آيا علم و حقيقت علم يك امر توليدى است كه انسان، آن را ايجاد مى‏كند؟ يك كالاى انسانى است كه حاصل تصرف آدمى، وضع انسان و آفرينش اوست؟ يا حقيقت علم حاصل استماع، گوش دادن و شنيدن و سكوت است؟ آيا علم، حقيقتش يك كشف و ظهور از ناحيه يك عالم متعالى است كه خود را براى انسان مى‏گشايد؟ آيا برداشتن حجاب است؟ حاصل فناى آدمى از ابعاد نفسانى خود است يا علم حاصل تلاش نفس آدمى و توليد اوست؟
 گاهى نظريه توليدى بودن علم در قبال نظريه انكشافى بودن علم مطرح مى‏شود و ما هم كه مى‏خواهيم نهضت توليد علم داشته باشيم به همين معناى كشف مى‏توانيم به كار ببريم.
 در مورد موضوع پيشنهادى: »محور توليد علم: انسان يا خدا« وقتى تأمل شود، ابعاد مختلفى از بحث، قابل طرح است. منظور از »محور توليد« چيست؟ مثلاً به معناى اين است كه علت فاعلى علم چه كسى است؟ معطى الوجود كيست؟ خداوند است يا انسان؟ اگر انسان نقش دارد. چه نقشى دارد؟ درعليت آن براى هر دو چه جايگاهى است؟ به اين معنا كه مثلاً حق سبحانه و تعالى، علت فاعلى علم است و انسان علت قابلى است؟ اين مى‏تواند يك محور بحث باشد.
 ابعاد مختلفى ذيل اين عنوان قابل طرح است و بنده يك بعد خاص از اين بحث را در اين جلسه به بحث مى‏گذارم، قبل از آن توجه شما را به برخى از آيات و رواياتى كه مى‏دانيد جلب مى‏كنم.
 خداوند سبحان خود را معلم انسان مى‏داند: »عَلَّم الانسان ما لم يعلم« و روايتى كه در آغاز جامع المقدمات مى‏خوانيد: »اول العلم معرفة الجبار و آخرالعلم تفويض الامر اليه«: »علم با معرفت خداوند سبحان آغاز مى‏شود و انجام آن عبارت است از تفويض امر به خداوند«
 به هر حال هر كدام از اين عبارت‏ها مى‏تواند به يك زاويه بحث نظر داشته باشد. آنچه مورد نظر بنده است با اين عنوان »محور توليد علم؛ خدا، طبيعت، انسان« بهتر مشخص مى‏شود يعنى يك عامل سومى (طبيعت) را هم اضافه كنيم، تا بحث كامل‏تر شود.
   
 ديدگاه اول:
 ديدگاه رايجى كه بر حوزه‏هاى علمى دنياى مدرن سايه افكنده، بيشتر اينگونه است كه علم را اصطلاحاً »science« مى‏خوانند. يك نوع معرفت خاص مى‏دانند، كه در مواجهه با طبيعت شكل مى‏گيرد. روش آن را مشاهده و حس و آزمون مى‏دانند. هر معرفتى كه آزمون‏پذير باشد علمى است، اين تعريف از علم كه تعريف »پوزيتويستى« (حس گرايانه افراطى) از علم است، بيشتر در قرن 19 براى علم مقبوليت پيدا كرد. با اين تعريف آگاهى هايى كه از راه حس و تجربه به دست نيايد، علمى نيست.
 شعر، قصه و داستان آگاهى هست؛ ولى علم نيست. حتى در مورد اينكه خداوندى هست، مبدئى هست، معادى هست، اگر بخواهيد سخن بگوييد، گزاره‏ها يتان غير علمى خواهند بود. چرا؟ چون اين گزاره‏ها از راه حس به دست نيامده‏اند، آزمون‏پذير نيستند، صحت و سقم آنها را با آزمايش و حس نمى‏شود روشن كرد. دراين ديد علم چيزى است كه با مشاهده آغاز شود. »اول العلم مشاهده الاجسام!« مثلاً بايد ببينيد يالمس كنيد، بعد استقراء كنيد، بعد احياناً فرضيه‏اى يا قانونى درست كنيد و باز برگرديد اين فرضيه را آزمون كنيد، حال اگر در آزمون پيروز در آمد، اسمش را قانون علمى بگذاريد.
 با تعريف پوزيتويسم خدا، مبدأ، معاد، اصل وجود عقل، كلى كردن گزاره‏هاى جزئى و همچنين مجموعه‏هاى معرفتى ما و شما كه در مورد ارزش‏ها سخن مى‏گويند معرفتهاى غير علمى، محسوب مى‏شود. اتفاقاً فيلسوف هوشمندى به نام ديويدهيوم در قرن 18 هست كه نگاه فلسفى به مسايل دارد. خودش هم حس گر است ومعتقد است راه شناخت و معرفت انسان، فقط حس است. بر همين اساس مى‏گويد: »گزاره‏ها و قضايايى كه راجع به ارزش‏ها سخن بگويد، علم نيست؛ چون خوب بودن و بد بودن را با حس نمى‏توان به دست آورد. سفيد بودن و سياه بودن را با حس مى‏توان به دست آورد ولى بيان خوبى و بدى بيان احساسات و علم نيست.«
 پس يك ديدگاه اين شد كه محور توليد علم، استفاده از حواس پنجگانه و درس آموزى از طبيعت است. حال اگر در يك مقاطعى، ذهن فعال شود، چه اينكه پوزيتويستها هم متوجه شدند كه در توليد نظريه‏هاى علمى، ذهن بايد فعال شود، چرا كه حس همواره جزئى مى‏بيند، درك جزئى دارد، شى‏ء را در زمان و مكان خاصى مى‏بيند و علم همواره كلى است (گزاره‏هاى عمومى است). مشاهدات جزئى وقتى كلى مى‏شود، كه ذهن و نفس لااقل تصرفى كرده باشد، منتها اين تصرف چون تصرفى در آنچه حس ديده است، مى‏باشد مقدارى مشكوك است. وقتى اين شك برطرف مى‏شود كه رهاورد تصرف، باز در حس تأييد يا ابطال شود، در منظره پوزيتويسم اثبات پذيرى، ابطال پذيرى، تأييد پذيرى ويژگى گزاره‏هاى علمى دانسته شده است.
 اين ديده گاه حس محور در علم كه حس را هم در مواجهه با طبيعت تعيين مى‏كند، يك ديدگاه غالبى بوده كه در طى قرن نوزدهم شكل گرفت و تا نيمه دوم قرن بيستم در غرب هيمنه داشت. از دهه‏هاى پايانى قرن بيستم ابهت فريبنده اين ديدگاه در هم شكست و دوران پس از مدرنيته آغاز شد، البته در برخى محيطهاى آكادميك دانشگاهى و بعد مادون دانشگاهى كه محيطهاى عاميانه علم مدرن است (محيطهاى دبستانى و دبيرستان) اين تعريف هنوز استمرار و غلبه دارد. منتها در ميان متفكرين و متأملين و نخبگان فرهنگ علمى غرب و شرق اين تعريف به شدت در تزلزل است.
 نظر اسلام در اين باره: شما دوستان با آيات قرآن كريم محشور هستيد و خواهيد بود و لفظ علم و كاربردها و استعمالات آن را در قرآن و روايات ديده‏ايد، آيا كلمه علم در فرهنگ قرآنى واسلامى به همين معناى پوزيتيويستى به كار برده مى‏شود؟ يعنى قرآن، منظورش از علم صرفاً آگاهى هايى است كه از راه حس به دست مى‏آيد ومشتمل برگزاره‏هاى آزمون‏پذير است؟ اگر چنين باشد، علم خداوند به ذات خودش، علم خداوند به عالم، علم او به فرشتگان و... را آيا مى‏توانيم بگوييم علم است؟ اينها كه مادى و حسى نيست!
 در فرهنگ اسلامى به آگاهى از امور طبيعى و حسى هم، علم استعمال شده است ولى معناى علم محدود به اين قسمت از آگاهى نيست و معارف عقلى و شهودى را هم دربر مى‏گيرد.
 تبين يك نكته: در اين ديدگاه انسان محور توليد علم نيست، يعنى انسان هر طور دلش بخواهد نمى‏تواند علم را ايجاد كند مى‏توانيم بگوييم انسان، محور توليد زبان است. الان من با شما دوستان به زبان شيرين پارسى سخن مى‏گويم و شما هم فارسى مى‏شنويد؛ البته فارسى را من و شما توليد نكرده‏ايم ولى زبانى است كه توليد فرهنگى جامعه ماست. در طول تاريخ، مردم ما، با سخن گفتن‏هاى خودشان و مواجهه با فرهنگ‏هاى ديگر، اين زبان را پرورانده‏اند و شكل داده‏اند و ذخيره‏اى از مجموعه معارف را در درون اين زبان تعبيه كرده‏اند، ادبياتى را به وجود آورده‏اند و ممكن است تغييراتى در اين زبان به وجود آيد، بالاخره توليد انسانى است و لو توليد يك فرد نباشد.
 در نظر ديدگاه اول آيا علم توليد فرهنگى است؟ به اين معنا كه آدم‏ها هر طور بخواهند مى‏توانند آنرا بسازند؟ يعنى مثلاً ما مى‏توانستيم اين زبان را طور ديگرى هم بسازيم كه مثلاً زبان آذرى يا عربى يا عبرى يا لاتين باشد. مى‏توان با حضور عده‏اى نخبگان، زبان جديدى هم ساخت؛ مثل »اسپرانتو« وزبان‏هاى ديگر كه اخيراً خواسته‏اند بسازند. يا خطمان زمانى خط ما ميخى بود كه عوض شد. بعدها خطمان فارسى شد. در دهه‏هاى اخير عده‏اى مى‏گفتند مشكل فرهنگ ما خط فارسى است اگر اين راعوض كرده و الفبا را لاتين كنيم همه مشكلات جامعه هم حل مى‏شود!! شايد مى توانستند اين كار را بكنند، اگر مقدارى آنها همت بيشترى داشتند، يا عناصر دلسوز فرهنگمان كمتر همت مى ورزيدند. چه اينكه در اطراف ما، در كشورهاى آسياى ميانه و تركيه و... اين كار را كردند و خطشان كه مثل ما الفباى عربى بود را عوض كردند و يك جمله از اين خطوط يعنى فرهنگ پربار اسلامى درميراث گذشته‏شان را نمى‏توانند بفهمند. پس محور اين نحوه نوشتن و محور توليد خط، انسان است. آيا بر اساس آن ديدگاه طبيعت گرايانه مى‏توان گفت محور توليد علم انسان است؟ مثلاً آيا مى‏توانستيم به جاى اينكه بگوييم آب در اثر حرارت جوش مى‏آيد، بگوييم يخ مى زند؟ و طور ديگرى اين علم را توليد كنيم؟ يا اين چنين نيست، بايد گوش كنيم، در آزمايشگاه نگاه كنيم، ببينيم وقتى آب را حرارت مى دهيم چه اثرى مى گذارد و بعد گزارش كنيم، گزارش‏ها را جمع كنيم، فرضيه‏هايى بسازيم، ممكن است باز هم درست نباشد، بعد دو مرتبه برگرديم و مشاهده كنيم. در اين ديدگاه ساختار درونى علم، توليد انسانى نيست، اگر هم تعبيربه توليد شود، منظور اين است كه فراگرفتنش كار انسان است، بايد برود در آزمايشگاهى، يادداشت و آزمايش كند، اطلاعاتى را تل انبار بعد نتيجه‏گيرى كند، اما آن چنان نيست كه زمام نتيجه‏گيرى دست او باشد. در ديد طبيعت گرايانه، مى توانيم بگوييم علم توليد كشفى انسانى است، يعنى در اثر تلاش، انسان‏ها فهميدند؛ ولى نمى‏توانيم بگوييم حقيقت درونى علم را هم انسانها توليد وايجاد كردند. انسان‏ها مى‏توانستند تنبل باشند و نفهمند، يا كار كنند و بفهمند، اما آنچه را كه فهميدند، ديگر دست آنها نيست، به خلاف خط كه شكل خطوط هم، كاملاً دست من و شماست.
 هشدار، نتيجه ديدگاه اول: اگر شما گفتى كه ساختار درونى علم هويت فرهنگى ندارد، فرهنگ‏ها وانسان‏ها اگر هم مولد علم هستند ،تلاش مى‏كنند تا بفهمند، نتيجه‏اش اين مى‏شود كه علم ايرانى، اروپايى، فرانسوى، آلمانى، امريكايى و عرب ندارد. علم حقيقتى جهانى دارد. علم، شرقى و غربى و اسلامى و غير اسلامى ندارد، علم يك تخصص و يك ابزار است. اگر يك جا به دست كسى آيد بقيه بايد از او بگيرند علم يك هويت مطلق دارد. عده‏اى با زرنگى اين را زودتر به دست مى‏آورند و توليد هم يعنى زودتر به دست آوردن؛ يك عده تنبل هستند و از اين كاروانعقب مى‏مانند، زرنگ‏ها اگر آدم‏هاى خوبى باشند، بايد با احساس مسئوليت علمى را كه به دست آورده‏اند، به ديگران كه اين علم را ندارند، برسانند. اين‏ها رسالت آباد كردن جهان را دارند! بقيه كشورها كه هنوز ديدگاه‏هاى مادى گرايانه پوزيتيويستى را ندارند، از قافله علم به دورهستند. كاروان علم يك كاروان تك خطى است، كه در طول تاريخ انباشته مى‏شود و ذره ذره بزرگ‏تر مى‏شود و امروز دنياى غرب و اروپا در قله اين كاروان قرار گرفته!!
 در نظر غرب حس گرا، كشورهاى كه از علم محرومند، يك سرى آگاهى هايى دارند، كه بى‏دليل اسم آن را علم مى‏گذراند. قصه‏ها و اسطوره‏ها و ايدئولوژى هايشان را علم مى‏انگارند. علم كه اصلاً آن نيست. از نظر پوزيتيويست‏ها، وقتى هم كه مى‏خواهى وارد فضاى تعليم و تعلم و علم شوى، بايد آن قدر زحمت بكشى تا بتوانى به اين كشورهاى عقب مانده، بفهمانى كه معرفت‏هاى آنها علم نيست!! وقتى ديگران مى‏خواهند عالم شوند، بايد به آنها هى بگويى تعصب و مسايل فرهنگى‏ات را كنار بگذار. وقتى ديگران عالم مى‏شوند، مى‏فهمند كه چقدر اشتباه كرده‏اند كه مى‏انديشيده‏اند علمشان با دين هم ارتباط دارد. اصلاً گزاره‏هاى دينى، علمى نيست؟! در اين مراكز فرهنگى كشورهاى جهان سوم از جمله جايى به نام »حوزه علميه قم« كه يك عده‏اى جوان به نام طلبه مشغول هستند، چقدر سخت است علم را توزيع كردن!! اما الحمدللَّه مى‏شود بالاخره به آنها باوراند، بايد اين‏ها را در »سيستم‏ها و نظام‏هاى علمى خودمان« بياوريم و بگوييم آن چيزهايى كه شما داريد، علم نيست، بلكه اعتقاداتتان است. تقوا و تعهداتان است. آنها مال فرهنگ خودتان است. آنچه كه ما داريم علم است و علمى هم كه ما داريم مال ما نيست، علم هويتى جهانى دارد. شماها بياييد از ماها ياد بگيريد و ببريد در كشورهاى خودتان جهان را از طريق ما بشناسيد. راهش هم حس است و تجربه و آزمايش. علم نه مسلمان دارد نه كافر، شما خودتان هم داريد كه: »اطلبوا العلم و لو كان بالصين« و اكنون بايد بگوييد: »و لو فى الامريكا يا فى الانجليس«! جوان هايتان را بفرستيد پيش ما. توليد علم هم يعنى همين: هزينه كردن براى دكتراى تخصصى گرفتن يا بيشتر كردن مقاله نويسى تحت نظامهاى علمى كه ما تعريف كرده‏ايم يا امورى از همين قبيل! ما به شما ياد مى‏دهيم. در نتيجه هم ما به مسئوليت و وظايف و انسانيت خودمان عمل كرده‏ايم و در توليد و توزيع علم نقش ايفا كرده‏ايم و به آرامش و جدان رسيده‏ايم و هم شما الحمدللَّه به كاروان علم پيوسته‏ايد، سخت هست براى شما اما شدنى است!! اين ديدگاه پوزيتيويسم است .
 حالا دوستان و طلابى كه مى‏روند در اين سازمان‏هاى علمى و سعى مى‏كنند مدرك بگيرند و مثلا در رشته‏اى، تخصص پيدا كنند، از اولين اصولى كه در نوشتن رساله هايشان بايد مراعات كنند، همان روش تحقيق علمى است: بايد سعى كنيد تا مى‏توانيد جداى از حوزه‏هاى دينى و فرهنگى خودتان، »علمى« كار كنيد، اگر بخواهيد علمى كار كنيد، بايد اينگونه عمل كنيد كه روش‏هاى پوزيتيويستى مى‏گويد! مطالعه علمى راجع به دين داشتن ودين پژوهى علمى حتماً بايد برون دينى باشد، يعنى خودتان را از حوزه دين بايد بيرون بكشيد تا راجع به دين بتوانيد علمى بينديشيد. اگر از درون دين خواستيد دين را مطالعه كنيد البته عالم دين هستيد، عالم به معناى فرهنگى خودتان، عالم به معناى حقيقى كه عالمى باشد كه بخواهد جهان را بشناسد، هنوز عالم دينى نيستند، اما فقيه و فيلسوف و متكلم هستيد. اگر بخواهيد عالم دينى باشيد بايد خودرا ازحوزه فرهنگ خود بيرون بكشيد و يك روش كاملاً آزمون‏پذير و عينى داشته باشيد. لازم نيست مسلمان باشيد؛ اتفاقاً تا زمانى كه خود را از اين حرف‏هاى غير علمى خلاص نكنيد، درست نمى‏توانيد دين را مورد مطالعه قرار دهيد؛ اگر حرف هايى زديد كه آزمون‏پذير نباشد از بازى علم خارج شده‏ايد.
 دلايل افول اين ديدگاه: كسانى كه درباره چيستى علم در طى قرن بيستم در غرب تأمل مى‏كردند در چندين حلقه بودند مثل حلقه وين، حلقه فرانكفورت و... حقله وينى‏ها پوزيتيويست افراطى بودند. در حاشيه اين‏ها افرادى بحثها ترديدهايى كردند.واقعاً اول العلم و آغاز علم چيست؟ مفاهيم علمى ما از راه حس به دست مى‏آيد؟ كم كم به اين نتيجه رسيدند كه ما در بازى علمى مان و در مجموعه معارف علمى مان يك سرى گزاره‏ها و قضايايى داريم كه اينها از راه حس به دست نمى‏آيند. اگر آنها را بگيريم تمام كاخ علم فرو مى‏ريزد. از جمله همين تعريفى كه در ابتدا داشتيم كه »علم از راه حس به دست مى‏آيد.« را آيا از راه حس به دست آورده‏ايم يا قانون عليت يا محال بودن اجتماع و ارتفاع نقيضين؟ اصلاً محال يعنى چه؟ يعنى چيزى كه تا به حال واقع نشده و نتوانسته واقع شود؛ از اين به بعد هم واقع نمى‏شود و نمى‏تواند واقع شود. اصلاً آيا چنين چيزى را حتى يكبار هم مى‏شود حس كرد؟ ضرورت دارد عدم اين. خود مفهوم »ضرورت« يعنى چه؟ ربط ضرورى بين دو شى‏ء را كجا مى‏توان ديد؟ يا لمس كرد؟ اصلا اين مفهوم ضرورت را با كدام حس مى‏توان دريافت؟
 يك سرى تصورات و تصديقاتى هست كه اينها اصلاً آزمون‏پذير نيستند و اگر برداشته شوند نظام علمى فرو مى‏ريزد. البته فكر نكنيد اين، چيز جديدى است كه در دهه‏هاى اخير غربى‏ها فهميده‏اند. اين را ازديرباز فيلسوفان ما مى‏دانسته‏اند. تعبيرى را بوعلى دارد مى‏گويد »مبدأ عدم تناقض را اگر از نظام علمى بشر برداريد همه سيستم علمى فرو مى‏پاشد. نقش مبدأ عدم تناقض در نظام علمى نظير نقش واجب الوجود در نظام عينى عالم خلقت است.« شما دوستان طلبه كتابهاى »منظومه« و »بدايه« و »نهايه« و »براهين امكان و وجوب« و »صديقين« را خوانده‏ايد و مى‏دانيد چگونه است كه اگر واجب الوجود را از ميان ممكنات برداريم هيچ ممكنى موجود نخواهد شد، اگر اين گزاره‏ها را حتى يك لحظه در يك بحث علمى صادق ندانيد، همه نظام علمى فرو مى‏ريزد.
 يعنى بوعلى توجه به اين داشت كه حتى حس ما براى شناخت، نياز به گزاره‏هايى غير حسى دارد. علم با حس و طبيعت آغاز نمى‏شود. اين مسئله را متفكرين علم در غرب اخيراً مورد توجه قرار داده‏اند. »آير« يكى از افراد حلقه وين مى‏گويد: »من موقعى كه اين حرفها را مى‏زدم توجه نداشتم كه خيلى از مسائلى كه در بحث‏هاى پوزيتيويسم بيان مى‏كرديم، مثل همين كه شناخت علمى بايد آزمون‏پذير باشد، خودشان علمى نيستند. اين را بعدها متوجه شدم كه اين گزاره‏ها حسى و آزمون‏پذير نيستند.« لذا اين كه محور توليد علم جهان طبيعت و حس باشد به سوى فروپاشى رفت و درهم ريخت.


 ديدگاه دوم:


 بعد از شكست محوريت حس و عالم ماده، متفكرين علم فهميدند كه محور توليد علم چيز ديگرى است كه از راه حس به دست نمى‏آيد. حرفهاى مختلفى زده شد. برخى پست مدرنهاى غرب گفتند اين محور يك شناخت علمى نيست، بلكه پيش فرضهاى ماست كه جامعه علمى قبول كرده است و اگر رد كند عوض مى‏شود. آن پيش فرضها توليد انسانى است. محور توليد علم اراده و عزم و جزم انسان هاست. از هر گزاره‏اى افراد خوششان بيايد آن را محور توليدعلم قرار مى‏دهند. اينها ملاك عينى هم ندارد و انسانها وضع مى‏كنند.
 آن گزاره هايى كه از راه حس به دست نمى‏آيد مثل قانون عليت از كجا آمده‏اند؟ اگر بر اساس تعريف هاست، تعريف‏ها از كجا آمده‏اند؟ هر جامعه‏اى يك چيز مى‏گويد، مخلوق جوامع است؛ مانند زبان و خط اين‏ها توليدات فرهنگى است و به سنت‏هاى قومى باز مى‏گردد. »گادامر« كه شاگرد »هيدگر« است گزاره‏هاى مادر را به سنت پيوند مى‏زند. »ديلتاى« مى‏گويد: »گزاره‏هاى مادرى كه چارچوبه تفسير جهان و محسوسات در يك جامعه‏اند به اساطير و قصه‏هاى هر جامعه بر مى‏گردد. كه مى‏تواند اين چار چوبها عوض هم بشود.« هر كس بر اساس اين توليد انسانى خود »قرائتى« دارد، علم واحدى هم درعالم و طبيعت نداريم. كتاب طبيعت را نمى‏توان به يك قرائت خواند و قرائت شما به ميل، فرهنگ، تاريخ و تمدن شما باز مى‏گردد. ديدگاههاى مختلفى در اين جا مطرح شد. وجه مشترك، اين بود كه محور توليد علم اراده انسان و اراده فرهنگى و اراده تاريخى انسان هاست. اراده مقدم برعلم است. اين اراده را برخى سنت، برخى اساطير، بعضى نحوه زندگى اجتماعى و نحوه اقتدار اجتماعى مى‏دانند. اين‏ها فيلسوفان پست مدرن هستند ديگر مثل دوران مدرنيته و قرن نوزدهم نمى‏انديشند؛ بلكه مربوط به دوران بعد از مدرنيته، هستند.
 »ميشل فوكو« يكى از اينها ست كه مى‏گويد: »هر نوع اقتدار اجتماعى، علمى را متناسب با خودش ايجاد مى‏كند«. مثلاً گزاره‏هاى علمى غربى متناسب با فرهنگ قدرت در غرب است و ممكن است دنياى اسلام زمانى كه اقتدارى متناسب با خودش به وجود آورد علم ديگرى را توليد كند. فوكو دو مرتبه اوايل انقلاب به ايران آمد و گفت: »يك علم جديد به وجود خواهد آمد چون اين‏ها دارند اقتدار جديد را ايجاد مى‏كنند. ديگر در چارچوب اقتدار غرب عمل نمى‏كنند پس علم نوينى خواهند داشت.« پس در منظر دوم، محور توليد علم، انسان است .اين ديدگاه با تفكر اومانيستى سازگارتر از ديدگاه طبيعت گرايانه پوزيتيويست‏هاست. تفكر اومانيستى در ديدگاه طبيعت گرايانه محدودتر عمل مى‏كرد. در آن منظر انسان در چگونه زيستن و چگونه كاربرى علم نوعى اصالت داشت، ولى هويت اين ابزار (علم) را ديگر انسان نمى‏ساخت؛ در حالى كه با ديد پسامدرن، انسان هويت علم را هم خود مى‏سازد. اينكه چه چيزى علم است و چگونه »علمى« بينديشيم اين روش جهانى ندارد. هر فرهنگ و اراده انسانى، خودش مشخص مى‏كند. يكى از فيلسوفان علم »فاير آون« در كتاب »بر ضد روش« مى‏گويد: »اصلاً چيزى به اسم روش علمى وجود ندارد.«
 هشدار: دوستان عزيز! در مواجهه با علوم پوزيتيويستى فريب نخوريد كه مى‏گويند: »اگر غير دينى بينديشى، آنگاه علمى انديشيده‏اى« بر اساس حرف پست مدرنها اصلاً روش علمى واحدى وجود ندارد، هيچ ضابطه‏اى نيست. تو كه دين دارى دينى بينديش و بگو علم همين است و ديگرى طور ديگر. هر كس براى خود روشى درست كند، هرج و مرج معرفتى است. در اين دنياى اين چينين ما مسلمانان هم مى‏توانيم بگوئيم سهم خود را از علم مى‏خواهيم و كارى به حق و باطل نداريم!! ما هم توليد علم خود را مى‏خواهيم داشته باشيم. بعد مى‏توانيم به »سيستم كلاسيك دانشگاهى« بگوئيم شماها حدود صد سال در اين كشور كار كرديد، چه توليد كرديد؟ هميشه حرف غربى‏ها را تكرار و ترجمه كرديد [هنوز هم سيستم اقتصادى و حقوقى و آموزشى و فرهنگى و سياسى غرب را در اين كشور داريد پياده مى‏كنيد]؛ آنهايى كه اخيراً خودشان هم قبول ندارند كه علوم وساختار شان تغيير باشد. پس چرا هنوز روى تعريفهاى وارداتى غرب ايستاده‏ايد؟
 گفتيم در ديد گاه دوم محورتوليد علم، انسان به معناى وسيعى است كه ساختار محتواى درونى علم راهم اراده‏هاى انسانى (با هويت اجتماعى و بين الاذهانى) تعيين مى‏كند. اين در برابر ديدگاهى است كه علم را كشف حقيقت مى‏داند و انسان بايد حقيقت را بكاود، گوش كند، مشاهده كند و كشف كند. لازمه اين ديدگاه نوعى نسبيت فهم و نسبيت فرهنگى است كه نسبيت حقيقت رانتيجه مى‏دهد.هيچ ملاك واحدى هم نداريم كه اين فرهنگ درست مى‏گويد يا ديگرى و شكاكيت فراگير و هرج و مرج علمى و فرهنگى و اجتماعى نتيجه اين ديدگاه است.
 نظر فلاسفه مسلمان در اين باره: آيا در فرهنگ اسلام علم اين معنا را مى‏دهد يا نه؟ البته ماتعريف پوزيتيويستى علم را هم قبول نداريم؛ آن هم غلط است. فيلسوفان ما از ديرباز مى‏گفتند كه غلط است. شما طلبه‏ايد، در »الاهيات شفا« حتماً ديده‏ايد يا مى‏بينيد: بوعلى سينا در مقاله اول مبدأ عدم تناقض را بديهى بلكه از اولى‏ترين گزاره‏ها مى‏داند كه روشن است، نه اينكه ما خلق و وضع كرده باشيم. نمى‏توانيم انكارش كنيم و خودش »بديهى اولى« است.
 بديهيات دو رقم است: برخى غير اولى هستند؛ يعنى اگر فرض كنى نمى‏دانى، مى‏توانى آنرا از راه گزاره ديگرى اثبات كنى. اما برخى را اگر فرض كنى نمى‏دانى با هيچ چيز ديگر هم نمى‏توانى اثبات يا ابطال كنى. همين كه فرض مى‏كنى نمى‏دانى، از همان دلِ فرضت اقرار كرده‏اى كه اجتماع نقيضين و ارتفاع نقيضين محال است. يعنى واقعاً فرض كرده‏اى كه نمى‏دانى و بين فرض كردن و فرض نكردن فرق گذاشته‏اى و يگانگى قايل نشده‏اى، اگر اجتماع نقيضين ممكن باشد، هم فرض كرده‏اى وهم فرض نكرده‏اى!! ولى مى‏يابى كه چنين نيست و تو حتماً فرض كرده‏اى. شك در خود قضيه با اتكا بر خود آن قضيه است چنين قضيه‏اى »بديهى اولى« مى‏شود. (دقت كنيد) اگر كسى هم به زبان گفت من قبول ندارم صرفاً زبانى گفته است و منطقاً همين جمله‏اش يعنى قبول محال بودن اجتماع نقيضين و نمى‏شود برايش استدلال كرد. مى‏توانى يكى بزنى پشت دستش، مى‏گويد: »آخ« شما بگو: »آخ گفتن و نگفتن شما فرقى ندارد(!)« يعنى دارى به او تتّبه مى‏دهى كه واقعاً آنچه را كه به زبان مى‏گويد خودش قبول ندارد. كه اين را نمى‏تواند قبول نكند؛ چرا كه »آخ« را گفته است. قبول اين مطلب خود به خود يعنى بطلان حرف خودش.
 ساختار درونى علم آن چنان نيست كه با وضع و قرارداد و اراده من و شما شكل بگيرد. علم با يك سرى گزاره‏هاى بديهى، آن هم بديهى اولى آغاز مى‏شود كه »ظاهرٌ بذاته مُظهرٌ لغيره« است (ذاتش هويد است و غير خود راهم هويدا گر) آفتاب آمد دليل آفتاب. انسان نمى‏تواند از آن رخ بتاباند. هر طرف بر مى‏گردد. مى‏گويد: »من درست هستم«
 علم از گزاره‏هاى بديهى اولى آغاز مى‏شود؛ البته خيلى چيزها را هم كه انسان نمى‏داند مى‏تواند با كمك آنها بشناسد و يقين را توسعه دهد. توليد انسانى نيست، ظهور حقيقت است و هيچ انسانى نمى‏تواند بر روى آن چشم ببندد.


 ديدگاه سوم:


 اما گفتيم ديدگاه طبيعت گرايانه پوزيتيويستى غالب بوده و به معنايى هنوز هم غالب هست. ديدگاه دوم اين بود: »اول العلم فرض الانسان و فرهنگه!!« علم توليدى صد در صد انسانى است. مخلوق قرار دادها واعتبارها و معانى است كه انسان خلق مى‏كند. اما ديدگاه سوم واضح مى‏كند كه ابتداى علم ظهور و طلوع خودش است .علم با مسائل بديهى آغاز مى‏شود. انسان ابتدا »عقل بالقوه ياهيولانى« دارد كه كم كم فعليت پيدا مى‏كند. اولين فعليت هايش عقل بالملكه است. »عقل بالملكه« اوليات را مى‏فهمد و راه مى‏افتد و در مسائل نظرى هم »عقل بالفعل« مى‏شود.
 در منظر سوم اول العلم را »بديهيات« مى‏دانيم. يقين از آنجا آغاز مى‏شود. شناخت حسى هم در پرتو همين دانش‏هاى يقينى است كه يقينى مى‏شود. در علم منطق در بخش برهان، يكى از قياسات برهانى »حسيات« هستند. (در تقسيم بندى بر اساس مقدمات قياس). منطقيون مى‏گويند: در درون حسيات، قياسى نهفته است.يعنى من كه دارم مى‏بينم اينجا چراغى روشن است، چه وقت يقينى مى‏شود؟ وقتى كه بدانم »اجتماع نقيضين محال است.« توضيح اينكه: وقتى من روشنى اينجا را حس مى‏كنم، در حالى كه من اين را حس مى‏كنم ديگر نقيضش وجود ندارد. با وجود روشنى، تاريكى نيست و تاريكى غلط است، اين را مى‏گويند يقين.
 پس حسيات هم منهاى اين گزاره‏هاى غير حسى يقينى نمى‏شود. مى‏بينيد كه ما با مطالعه كتب منطقى و فلسفى در حوزه، در اين مباحث چه حرفهاى محكمى براى گفتن داريم و چه مبانى محكمى داريم. فكر نكنيد اين بحثها خيلى عجيب و غريب است و حتماً بايد ريزه كاريهاى حلقه وين وانواع ايسم‏ها را بفهميم. البته ديدن حرفها باعث آن مى‏شود كه بدانيم چه چيزهايى داريم و در گفتگوى با آنها بدانيم از چه چيزهايى استفاده كنيم؛ ولى براى ورود به بحث بايد همين علوم حوزوى وعقلى و اسلامى خود را داشته باشيم. بايد مبانى را عميقاً دريافت كنيم و اينكه مبانى محكم فرهنگ خود را ضرورت دارد كه بشناسيم خاصّ حوزويان نيست. [ هر دانش پژوه آزاده‏اى در هر جاى جهان اين محكمات را نداند، ضرر كرده است ]
 در نظرگاه سوم محور توليد علم طبيعت و انسان نيست و علم جاهايى خودش طلوع و ظهور مى‏كند. اما دريافت آن از كجا شكل مى‏گيرد؟ و اولين قضايايى كه علم با آن شكل مى‏گيرد (كه به بديهيات اوليه معروفند) چه هست؟ يكى از آنها مبدأ عدم تناقض است، يكى ديگر از آنها كه مرز سفسطه (مغالطه) و فلسفه (جويندگى و دوست دارى دانش) محسوب مى‏شود اين است كه: »واقعيتى هست«. مى‏گويند فيلسوف (كسى كه وارد وادى فلسفه مى‏شود نه فيلسوف به معناى خاص) قائل به وجود واقعيت است و شك گرا و سوفسطايى قائل نيست. فيلسوف چطور وجود واقعيت را اثبات مى‏كند؟ براى فهم بيشتر، يك لحظه شما هم در وجود واقعيت شك كنيد؛ ديگر در اينكه شك داريد كه نمى‏توانيد ترديد كنيد. بالاخره وجود مقدمات استدلال يا شك خود را كه نمى‏توانيد ترديد داشته باشيد. پس به طور مطلق نمى‏توان در وجود واقعيت شك كرد، چرا كه نمى‏توان قدم از قدم برداشت؛ اگر »واقعاً« در وجود واقعيت »ترديد داشته باشيد« پس واقعيتى هست. و آن همين واقعيت ترديد شماست. از دل شك علم شروع مى‏شود.
 نظر علامه طباطبائى قدس سرهم: اولين گزاره‏ها بديهيات است. علامه در اينجا بيانى دارند: اولين گزاره‏اى كه انسان نمى‏تواند از آن رخ بتابد اين است »خدا هست«، »حقيقتى هست«، »واقعيتى هست« برهان صديقينى كه علامه بيان مى‏كند اين است، علم اصلاً از اينجا مى‏جوشد. معروفٌ عند كُلِّ جاهل. هر كس هم كه انكار مى‏كند، توجهى ندارد كه اصلاً حرف زدنش هم با اتكا به همين جمله است. علامه اولين بديهى را »واقعيتى بالضرورة الازلية« مى‏دانند. در كتب منطق ديده‏ايد ضرورت سه قسم است: ضرورت ذاتيه مانند: »انسان حيوان است، ناطق است« يعنى تا ذات انسان هست حيوان و ناطق هم است. يا مثلث سه ضلعى است؛ سه ضلع بودن مثلث، ضرورتى ذاتى است يعنى مادام كه مثلثى وجود دارد سه ضلع هم هست. يعنى مى‏توان فرض كرد مثلثى وجود ندارد. امادر ضرورت ازليه اصلاً نمى‏توان فرض كرد كه ذات موضوع نباشد: مثل »واجب الوجود« بيان علامه اين است كه اولين واقعيتى كه مى‏فهميم و ضرورتش ازليه است، اذعان به »وجود حقيقت مطلق« است. اگر آن نباشد هيچ وجودى عقلاً نمى‏تواند باشد. هر طرف نگاه كنيم اوست كه دارد خودش را به ما نشان مى‏دهد. صمد است، فراگير است؛ معروفٌ عند كُلِّ جاهل. اگر در اين ترديد كنى همه نظام علمى از هم مى‏پاشد. او اول خود را مى‏نماياند و در پرتو ديدار اوست كه عالم ديده مى‏شود. حتى در افق دانش حصولى، ما چون او را مى‏شناسيم مى‏توانيم چيزهايى ديگر را بشناسيم. »زهى نادان، كه خورشيد تابان، به نور شمع، جويد در بيابان« پس محور توليد علم آن گزاره‏هاى غير حسى است و اولين گزاره‏هاى كه داريم شناخت خداست.
 به نظر بنده از دل كلام علامه طباطبايى اين بيرون مى‏آيد كه محور توليد علم و سنگ بناى آگاهى انسانى واقعيت خداست. شما مثلاً يقين داريد كه روى كاغذِ روبرويتان مطلبى نوشته شده است، مى‏بينيد؛ ولى يقين شما در گرو يقينى است كه به گزاره مبدأ عدم تناقض داريد كه اگر واقعاً شك داشته باشيد كه اجتماع نقيضين شايد درست باشد، يعنى بگوييد در حالى كه اين كاغذ هست، ممكن است نباشد؛ اين بداهتاً غلط است. مى‏دانيد كه كاغذ هست. ما به گزاره‏هاى بديهى اوليه توجه نداريم مثل ماهى كه در آب مى‏رود و توجه ندارد كه در آب است. ما به گزاره‏هاى اصلى توجه نداريم و اصلى‏ترين آنها همان حقيقت نامحدود ونامتناهى است، آنرا اگر بداريم منطقاً همه سيستم علمى فرو مى‏ريزد: »اولُ العلمِ معرفةُ الجبّار« اگر استدلال و برهانى هم مى‏آوريم براى اثبات اصل آن نيست، بلكه براى اثبات اين است كه آنرا مى‏دانيم، اثبات »علم به وجودش« است. اثبات وصفش است نه اثبات نفسش، اصلاً خودش را نمى‏شود اثبات كرد. بديهى ضرورى است.
 توليد علم در اين ديدگاه: اين سؤال پيش مى‏آيد: حال كه آغاز علم با آن »كشف« است »توليد علم« چه جايگاهى دارد؟ توليد به اين معنا نيست كه سيستم و سازه‏هاى درونى علم را به تعبير پست مدرن‏ها ما ايجاد كنيم؛ بلكه به اين معناست كه ما نقش قابل را براى ظهور علم داريم. با تلاش و كار علمى و تصفيه وتزكيه خودمان به سوى آن حقايق مى‏رويم. ملاصدرا چنين تعبير مى‏كند كه »عالِم به خدمت علم مى‏رود.« ولى عالم بايد در حد علل معده تلاش و كوشش كند. شما دوستان براى عالم شدن از شهرهاى مختلف به قم آمده‏ايد و هر روز درسهايى مى‏خوانيد؛ خود علم كه مجرد است، اينها همه معده (زمينه ساز) است تا آن معناى مجرد، كشف و افاضه شود. با اين افاضه است كه نفس ما به محضر علم مى‏رسد و به سوى آن حقايق مجرد مى‏رود، وقتى هم كه مطالبى را مى‏فهميم در واقع از ظرف زمان و مكان داريم بالا مى‏رويم ومتعالى مى‏شويم. رسيدن به آن افق، عزم و جزم مى‏خواهد. با تنبلى و تن پرورى هيچ انسانى و هيچ فرهنگى به افق علم نزديك نمى‏شود. تلاش مى‏خواهد. سحر خيزى مى‏خواهد و بعد آن حقايق را به افق فرهنگ وارد مى‏كند، اين »واردكردن به افق نفس و فرهنگ«، توليد انسانى است كه البته اين هم به عنايت خداوند سبحان عطا مى‏شود. پس توليد جايى دارد ولى نه به آن معنايى كه آنها بيان مى‏كند و اين جاى كار دارد.
 حقيقت علم، همان حقيقت دين است، علم جداى از دين اصلا علم نيست: اشكال پوزيتيويسم اين است كه آنچه را گمان مى‏كنند علم است، دروغ مى‏گويند. علم حقيقتش دينى است و با اين معرفت دينى آغاز مى‏شود و اگر اينگونه نباشد علم نيست. اتفاقاً در اين مطلب كه علم، شرقى و غربى ندارد، پوزيتيويست‏ها درست فكر مى‏كند. سازمان علم با اين گزاره‏ها كه از ارائه الهى است آغاز مى‏شود. او وجه خود را و صمديت خود را مى‏نماياند و انسان، گريزى از آن حقيقتِ مطلق ندارد، هيچ هم نمى‏توانى راجع به آن بگويى، چون هر وصفى بگويى آنرا قيد زده‏اى جز تكبير. علم از اينجا آغاز مى‏شود و جز آن علم و يقين نيست، ظن و وهم است. چه اينكه پست مدرنها كه علم را توليد انسانى مى‏بيند، منطقاً همه علومشان نسبى مى‏شود و يقين علمى در هيچ كدام از آگاهى هايشان نمى‏تواند باشد و پوزيتيويست‏ها كه شروع علم را از طبيعت مى‏دانند سر از شكاكيت در آورده‏اند هيچ كدام به علم قابل تعميم نرسيده‏اند.
 اما علم كه چنين آغاز شد و سيستم استدلال شكل گرفت آخر علم چه است؟ علم در مسير پيشرفت خود شكل خاصى‏ترى از دينى بودن را با همين روش برهانى و سيستمى كه پيش مى‏رود پيدا مى‏كند. بحث وحى و عصمتِ نبى، اثبات مى‏شود و به قول بوعلى: »قول معصوم حد وسط برهان قرار مى‏گيرد«. به اين معناى دوم هم دينى مى‏شود. نصوص دينى مى‏تواند و منطقاً بايد در رشته‏هاى مختلف بيايد. اصول اوليه علم گزاره هايى است كه دينى است، نتايج اين هم در مسير خود فرازهاى جديدى را با دين خواهد داشت. علم دينى از اين ديدهم قابل بحث است: براى اينكه علم بتواند پيوند با نوع خاصى از معرفت با نام »شهود« پيدا كند كه از زندگى دينى و تزكيه و تصفيه حاصل مى‏شود نياز به دين دارد و باتمسك به روش شهودى است كه علم به حد اعلاى خود مى‏رسد. مى‏بيند كه جدايى علم و دين به هيچ وجه صحيح نيست. اين قسمت بحث هم در جاى خود بايد مورد تأمل دقيق قرار گيرد.
 جمع بندى:
 پوزيتيويسم مى‏گويد: علم از حس و طبيعت آغاز مى‏شود و به همان ختم مى‏شود. اين ديدگاه عمر كوتاهى داشت وجاى خود را به ديدگاه دوم داد كه علم با يك عزم و اراده انسانى پديد مى‏آيد و آنچه را كه انسان ميل كند هويت علم مى‏انگارد و با قرار داد و اعتبار انسانى شكل مى‏گيرد. در هر دو ديدگاه پوزيتيويستى و پست مدرن حرف‏هاى بسيار متنوعى است ولى همه اين‏ها به لحاظ منطقى سر از شكاكيت در مى‏آورند. در ديدگاه سوم شروع علم به بديهيات اوليه و ضرورى الصحة است. بسيارى از فيلسوفان مسلمان و غير مسلمان اين نظر را دارند. در رأس اين بديهيات به بيان علامه، شناخت خداوند سبحان و اقرار به آن حقيقت نامحدود و مطلق قرار دارد. تمام آگاهى‏هاى ما تكيه بر آن كرده و منطقاً اگر آن را برداريم بقيه فرو مى‏ريزد.


 پرسش و پاسخ:


 بنده پرسشها را مى‏خوانم و جوابها را تا فرصت باشد خواهم گفت و هر كدام فرصت نشد را هم مى‏خوانيم، چرا كه لااقل هر كدام از سؤالات زاويه‏اى را ايجاد مى‏كند براى منكشف شدن حقيقت جديدى بر ما و اين جلسه بايد شروعى جدى براى مطالعه در راه رسيدن به علم حقيقى باشد:


  - اگر نهضت توليد علم مورد تأكيد مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه«، متوجه شاخه‏هايى مثل رياضى، فيزيك و شيمى و طب و... هم است، لطفا بفرماييد علم طبيعى اسلامى وغربى هم داريم؟ مثلا آيا فيزيك اسلامى و غربى داريم كه با هم متفاوتند ونتايج مختلفى دارند؟
 - سوال بسيار خوبى است، ديدگاه پوزيتويستى تأكيدش اين بود كه علوم پايه و تجربى و كاربردى، شرقى و غربى ندارد؛ علوم فرهنگى كه اصلاً در علم بودنش هم شك و ترديد مى‏كردند. لذا در نظر عده‏اى، جامعه شناسى اسلامى و روانشناسى اسلامى مى‏توان داشت ولى ديگر طب و فيزيك و شيمى چنين نيست؛ ولى جالب است كه بدانيد اولين ترديدها درباره هويت علم حسى تجربى از ناحيه فيزيكدان‏ها بود؛ يعنى افرادى كه ترديدهاى اولى و جدى را كردند در فلسفه علم، رشته‏هاى اصلى شان فيزيك و نظير اين بود. اين‏ها بودند كه گفتند ما فيزيك محض نداريم، همين فيزيكى هم كه مى‏گوئيم ريشه در گزاره هايى دارد كه فيزيكى و تجربى نيست، مثلاً »فاير آون« يا »لاكاتوش« يا »تامس‏كن« و ديگران كه در فلسفه علم، زمينه اين مباحث را گفتند فيزيك دان هستند. بعضى هم رياضى دان بودند. لذا كاسه داغ‏تر از آش نشويم. خود غربى‏ها الان معتقد نيستند كه اين علوم يك هويت فرهنگى ندارد. البته گفتم در سطح عوامانه علم هنوز حرف‏هاى پوزيتيويست‏ها هست، يعنى در دبيرستان‏ها واحياناً دانشگاه‏ها و برخى از مراكز علمى ممكن است باشد؛ ولى در قله هايشان ديگر اين حرف‏ها زده نمى‏شود. تا قبل از اين كه خود تئورى پردازان غربى اين حرف‏ها را بزنند ما جرأت نداشتيم اين حرف‏ها را بزنيم و اگر كسى مى‏گفت، غربزده‏ها خيلى مسخره‏اش مى‏كردند، ولى الان خود غربى‏ها اين حرف را مى‏زنند و اگر بگوييد شيمى يا فيزيك هويت فرهنگى ندارد، آن‏ها شما را مسخره مى‏كنند و بايد از اين ترسيد. [ چرا كه قبل از اينكه آنها اين را بفهمند هم معلوم بود كه مكاتب فيزيكى و طبى و... مختلفى در دنيا وجود داشته است با مبانى و گزاره‏ها و نتايج مختلف]


  - آيا به نظر شما علم توليد نمى‏شود و كشف مى‏شود و روش هاست كه متفاوت است و جنبش نرم‏افزارى يعنى توليد روشهاى اسلامى به دست آوردن آگاهى؟
 - با بحث‏هاى اخير جايگاه توليد هم مشخص شد؛ نخير، روش علمى بحثهاى متعلق به خود را دارد. از زاويه ديگرى كه مى‏توان بحث كرد مبحث نفس الامر است كه نفس الامر آگاهى و علم كجاست؟ در ديدگاه عرفا و حكماى ما نفس الامر حقايق به ذات الهى بر مى‏گردد و يك مقدار كه پايين‏تر بياييم مى‏شود اين بحث. محور علم را مى‏توانيم به نفس الامر ببريم، يك مقدار كه پايين‏تر بيائيم مى‏گويند به »عالم عقول« باز مى‏گردد؛ پوزيتيويست‏ها كه مى‏گويند نفس الامر امور به عالم طبيعت باز مى‏گردد. از حرف پوزيتويست‏ها دانى‏تر و پست‏تر اين مى‏شود كه نفس الامر امور به زبان بر مى‏گردد و به قرار دادها باز مى‏گردد كه همين بحثهاى پست مدرنيسم و فلسفه معاصر غرب(!!) است كه سر از شكاكيتى فراگير سر بر مى‏آورد. يعنى طيف‏هاى توليد علم مى‏تواند پيرامون اين باشد كه نفس الامر چيست؟ حال انشاء اللَّه براى گرفتن سطح چهارم حوزه مى‏توانيد رساله‏اى در باب »سرنوشت نفس الامر در ديدگاه‏هاى مختلف« را داشته باشيد كه محور توليد علم با محور نفس الامر پيوند دارد. و دليل اينكه مدرنيته و دنياى مدرن به هم فرو مى‏ريزد به بن بست مى‏رسد، در واقع تدانى و پايين آمدن معناى نفس الامر در حد قرار دادهاست كه توليد علم را هم فقط به قرار دادهاى انسانى باز گرداندند.


  - دفتر همكارى حوزه و دانشگاه چه فعاليتى در زمينه توليد علم كرده است؟
 - اين را كه بايد از خودشان بپرسيد ولى حتماً دقت كنيد و از آنها سؤال كنيد كه چه مقدار »علمى به معناى پوزيتويستى« به دين پرداخته‏اند و برون دينى؛ و چه مقدار به اين نوع نگاه اعتقاد دارند و چقدر نقد كرده و مى‏كنند. البته يكى از شماره‏هاى اخير نشريه شان در مورد فلسفه علم بود و توجه دارند؛ (فصلمنامه حوزه و دانشگاه، شماره 34، بهار 82) اما محل تأمل و هشدار است، مراكزى كه وارد حوزه شده‏اند چه مقدار علم مدرن را وارد حوزه كرده‏اند و چه مقدار به دنبال رسيدن به »علم و معرفت« بوده‏اند! از الطاف خفيه الهى است اين فروپاشى معناى مدرن علم و اين هرج و مرجى كه در غرب به وجود آمده است. اين بحثها به ما فرصت داده كه بحث توليد علم را مطرح كنيم. باور كنيد ده سال پيش نمى‏شد اين حرف‏ها را زد، حتى در دفتر همكارى حوزه و دانشگاه هم بيش از اينكه ما بايد تقواى خود را درست كنيم نمى‏شد بيايى و مطرح كنى. ولى الان خيلى راحت‏تر صحت اين مطالب پذيرفته مى‏شود. [ ودر حوزه ودانشگاه عده‏اى با جديت به اين سمت در حركتند.]


  - تعريف علم در منطق به »حضورُ صورةِ الشيى‏ء عندَالعقل« تأئيدى بر مبناى طبيعت محورى نيست؟
 - اين تعريف قسمتى از علم يعنى علم حصولى است، حضور صورت معلوم نزد عالم بخشى از علم است. در تعريف علم بايد طورى تعريف كنيم كه علم حصولى و حضورى، علم حسى و عقلى و شهودى و علم باريتعالى را هم فرا بگيرد، لذا اين كه گفتم »علم حقيقتى است كه ظاهرٌ بذاته و مُظهرٌ لغيره« اين تعريفى كه فرموديد را هم شامل مى‏شود.


  - راه عملى و علمى توليد علم چيست؟
 - براى ورود به اين حوزه‏ها مبانى و زحمات پيشينيان را بايد بشناسيد ومخصوصاً براى ورود به اين قلمرو، علوم عقلى حوزوى [ منطق، فلسفه، اصول، كلام] را حتماً بايد خواند: البته علوم نقلى در جاى خود بايد باشد، ولى بحث‏هاى توليد علم مسيرش آن است، بزرگترين خط اين است كه دنبال بحث‏هاى توليد علم افتادن شما را از متون اصيل و كلاسيك اسلامى - عقلى باز دارد: »عليكم بالمتون لابالحواشى« البته چون ما قدم‏هاى اول را برمى داريم و يا اگر نخواهيم از موضع دقيق و حوزوى وارد شويم، مى‏توانيم به كتب ترويجى در اين زمينه هم مراجعه كنيم؛ ولى يك طلبه و دانش پژوهى كه جايگاه اصلى اش علوم حوزه است و ذخاير غنى و مستحكم و عظيمى دارد و خودش بايد مولد باشد، بايد در اين مبانى ريشه بدواند.


  - آيا نظام حوزه در اين زمينه پاسخگوست؟ نقش حوزه و طلاب مدارس در توليد علم چيست؟
 - به هر حال حتى اگرقرار باشد توليد علم به معناى پست مدرنش هم باشد، بازهم در حوزه‏هاى علميه است كه لايه‏هاى عميق‏تر فرهنگ اسلامى وجود دارد. به معناى جدى ترش هم كه در ديدگاه سوم بيان شد، جايش اينجاست واين همت مارا مى‏طلبد. تا انسان در مسيرى همه وجودش را هزينه نكند از آن مسير چيزى نصيبش نمى‏شود. شتابزدگى و عجله‏هاى زياد يك آفت بسيار جدى است كه طلاب ودانش‏پژوهان خوش ذهن و دردمند ما را تهديد مى‏كند، البته به اين معنانيست كه خوش خيالى و آرام بودن هم مطلوب باشد.


  - چگونه محور بودن خدا در نهضت نرم‏افزارى مطرح مى‏شود؟
 - بنده يك بيانش را گفتم و راه تأمل در آن را بيان كردم: البته برهان صديقين علامه را باز نكردم ولى توصيفى اجمالى داشتم، يك راه ديگر مسئله را هم گفتم كه بحث نفس الامر است.


  - آيا همين كه دنبال شناخت چيستى و حقيقت علم هستيم، اثبات نمى‏كند كه حقيقتى وجود دارد و ما دنبال كشف آن هستيم نه اينكه ما واضع علم باشيم؟
 - بله، اين همان استدلالى است كه عرض شد، برخى از مسائل را ما قرار داد نمى‏كنيم كه درست باشد و در اصل واقعيت نمى‏شود ترديد كرد. »كى گم گشته‏اى كه حالا جويم تورا«. تا شروع مى‏كند به ترديد كردن، باز مى‏بيند كه در دست حقيقت گرفتار است. بحثى است كه آيا علم را مى‏توان تعريف كرد؟ يكى از آن مفاهيم بديهى خود علم است.


  - آيا بافقر مالى مى‏توان توليد علم كرد؟
 - با توكل به خداوند خصوصاً بيشتر از همه براى طالب علم و دانشجو مى‏توان اين مشكل را حل كرد. شيخ انصارى در مكاسب مجموعه رواياتى را آورده كه خداوند متكفل طالب علم مى‏شود و هيچ چيزى براى طالب علم خطر ناكتر از اين دغدغه نيست. اين دغدغه مسير طالب علم را عوض خواهد كرد و توفيق طلب علم را از او مى‏گيرد. پژوهندگان علم تجربيات بسيار زيبا و شيرينى از اينكه خداوند چگونه آنها را تأمين كرده است دارند. بد نيست دوستان طرحى داشته باشند و اين مجموعه داستانها و وقايع و روايات در اين زمينه را در كتابى جمع كنند.


  - آيا توجه به علم انسان را از ياد خدا غافل نمى‏كند؟
 - بو على مى‏گويد: »كسى كه معرفت را حتى معرفت خدا را براى خود معرفت خدا و نه براى قرب الهى برگزيند او هم گرفتار شرك است.« [ يا به گفته حضرت امام رحمهم الله: »اگر تهذيب نباشد علم توحيد هم حجاب است«]. همه امور را براى خداوند داشتن پسنديده است؛ خود خدا فرموده: »اطلبوا العلم«. اگر علم را با انگيزه‏هاى الهى بخوانيد انشاء اللَّه گرفتار اين آفت نمى‏شويد.


  - آياتوليد علم به معناى افزودن گزاره‏هاى جديد بر علم شخصى خود است يا افزودن بر گزاره‏هاى اثبات شده هم توليد علم است؟ اگر تكميل كار ديگران باشد كه بر عهده نخبگان است و طلاب ودانشجويان ابتداى كار صرفاً بايد زمينه توليد  علم را مهيا كنند.
 - همه اينها منظور است، مخصوصاً به معناى اخير كه گفتيم يعنى به ساحت علم رفتن، در قدم اول نفس عالِم بايد روشن شود وقدم دوم اين است كه عالم بايد بر كارهاى ديگران بيفزايد و بعد از اين كار، عالم بايد به دنبال اين باشد كه »زكات العلم نشره« يعنى به دنبال ترويج علم باشد.


  - وظيفه ما به عنوان طلبه در راستاى فرمايش مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« در جنبش نرم‏افزارى چيست؟
 - در واقع اين بحث نوعى نگاه درجه دوم، نوعى زمان آگاهى و خود آگاهى است. موقعى است كه ما در كتاب غرق مى‏شويم و موقعى است كه بر مى‏گرديم و جايگاه او را نسبت به محيط و زمان و فرهنگ و اجتماع خود نگاه مى‏كنيم؛ ضمن اينكه طالب علم و دانش دارد درس خود را مى‏خواند، بايد قيمت كارى را كه مى‏كند هم بداند. اين توجه به مسئله جنبش نرم‏افزارى و توليد هم توجه به رسالتى است كه يك طلبه و دانش‏جو دارد.


  - معنا و مفهوم طبيعت چيست؟ لطفاً معنا و مفهومى از علم را بيان كنيد.
 - معناى طبيعت كه گفته شد: در نظر پوزيتويست‏ها مراد عالم محسوس است. در معناى علم هم گفته شد: بعضى قائلند كه تعريفش قرار دادى است، اما ما يك تعريفى ذكر كرديم كه همان حقيقتى است كه ظاهرٌ بذاته و مُظهرٌ لغيره.


  - آيا خود نوع جواب شما به اين سوال وابسته به فرهنگ شما نبوده است؟ وابسته به جمع و قسمتى از آن جمع كه معلومات شما از آن بدست آمده، نبوده است؟ يعنى وابسته به جامعه و تمدن و حوزه فرهنگى و آموزه‏هاى دينى جنابعالى؟
 - سوال شما نوعى دفاع از هويت فرهنگى داشتن علم است. چرا، بدون شك محيط و زمينه‏ها و فرهنگ تاثير دارد. چه اينكه نوع سؤال كردن شما هم وابسته به محيط فكرى و فرهنگى تان بوده است. اما سخن بر سر اين است كه آيا »همه حقيقت علم« را مى توان به فرهنگ تقليل داد؟ و آيا »ملاك صدق« همه امور اين است؟ در قرآن داريم: »اذ اشهدهم على انفسهم الست بربكم‏قالوا بلى« تابعداً نگوئيد پدر و مادر و محيط ما مجبور كردند و همه جا و هميشه از اجدادمان تأثير پذيرفتيم. واقعاً يك حوزه‏اى از ربط و آگاهى و علم هست كه حقيقت خود را آنجا مى‏نماياند؟ در اين مطلب بايد تأمل كرد.


  - توليد علم يعنى چه كه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« اينقدر بر آن تأكيد مى‏فرمايند؟
 - اين بحث خود يك جلسه مجزا مى‏خواهد، ولى ضمن بحث هائى كه داشتيم تا حدودى مشخص شد كه مراد چيست.


  - منظور از علوم اسلامى چيست؟
 - اگر از ديدگاه پوزيتويست‏ها حرف بزنيم اصلاً علوم اسلامى يك پارادوكس و تناقض است، علم كه اسلامى و غير اسلامى ندارد. اگر از ديدگاه پست مدرن‏ها حرف بزنيم، هر فرهنگى براى خود علم متناسب با خود را دارد و اگر از ديدگاه سوم كه مى‏گفت آغاز علم بديهيات اوليه است حرف بزنيم، علم اسلامى همان علم حقيقى است و آنچه كه اسلامى نباشد اصلاً علم نيست. [ريشه در حقيقت ندارد و برظنيات و توهمات استوار است].


  - با توجه به فرمايش شما كه علم كشفى است نه توليد اراده انسانى، پس تلقين چيست كه مثلاً انسان به خود تلقين مى‏كند كه آتش نمى‏سوزاند؟ آيا در اينجا خود انسان هر طورخواست علم را توليد نمى‏كند؟
 - اينجا ظاهراً معلوم را دارد توليد مى‏كند. (دقت شود)


  - بر طبق نظريه سوم كه مطرح شد بايد گفت كه علم از قضاياى بديهى توليد مى‏شود و قضاياى بديهى، خود علم هستند؛ پس اين علم از كجا به وجود آيد؟ آيا از تناسب موضوع و محمول كه ساختار ذهن اين را درك مى‏كند؟ پس آيا علم به ساختار ذهن افراد بر نمى‏گردد؟
 - بعضى اين چينن گفته‏اند، ولى اين بحث را اگر خواستيد ببينيد، در كتاب »علم و فلسفه« بنده اين را مقدارى پيگيرى كرده‏ام، مى‏توانيد دنبال كنيد.


 خواننده گرامى! سؤالات زير در جلسه فرصت پاسخگويى نيافتند؛ ولى به گفته استاد گرانقدر و به اميد پيگيرى شما عزيزان سؤالات را مى‏آوريم تا براى ذهن جويندگان و پژوهندگان علم راستين؛ دريچه‏هاى جديد و زواياى ديد تازه‏اى باز شود.


  - يكى از جدى‏ترين نظريات در باب تعريف علم و جنبش نرم‏افزارى نظريه‏اى است كه دفتر فرهنگستان علوم اسلامى قم سالهاست كه باتلاش و كوشش جدى ارائه داده است. نظريات اين دوستان سزاوار بحث و تأمل فراوان و جدى مى‏باشد. مى‏خواستم بفرمائيد چرا در حوزه و جامعه و دانشگاه تاكنون به اين نظريات نسبتاً جديد در باب منطق، فلسفه، روش‏شناسى، علوم انسانى، طب، رياضيات و... پرداخته نشده است؟ آيا درست است كه بعضى بدون بررسى كامل يك نظريه، آن را كنار مى‏گذراند؟ نظر شما در مورد مبانى و دستاوردهاى آنها چيست؟ 


  - به نظر شما نقش هنر و هنرمندان در ايجاد زمينه‏هاى روانى نهضت نرم‏افزارى چيست؟ كما اينكه در غرب و رنسانس ابتداء نقاشان و مجسمه سازان، بى دينى و پرستش انسان (اومانيسم) را مرسوم كردند و سپس فلاسفه اين بحث‏ها را تئوريك كردند و بعد از طريق رياضيات وآمار و مبناى تصادف و نفى عليت و يا فلسفه‏هاى مضاف، ايده‏هاى او مانيستى خود را به سطح همه علوم ديگر كشاندند و باز هر چه بيشتر فلسفه‏ها به سمت او ما نيستم و شيطان رفت و باز علوم ديگر.


  - نقش موانعى را كه يهوديان وتمامى زرسالاران جهانى در راه »توليد علم از مجارى اصلى« (كه قطعاً اديان توحيدى هستند) تا چه حد است؟ آيا همين كه مثلاً جلوى حجامت و توليد برخى داروهاى گياهى را در كشور مى‏گيرند، بيمه از داروهاى گياهى حمايت نمى‏كند، كتب درسى دانشگاهها اكثراً ترجمه بدون نقدِ غرب است يا جو سكولاريستى را در دانشگاهها حاكم كرده‏اند، كمكى به خواسته‏هاى ماديگرايان قدرت مدار نيست؟ پروتكلهاى دانشوران صهيون، كتاب مقدس، تورات، تلمود، كتاب كاهال، ساير متون مذهبى و سياسى، فيلمها، نشريات وتلاشهاى آنها تا چه حد و به چه نحوى در اين راستا تأثير گذارند؟


  - شايد مقصود و ديدگاه حسيون اين باشد كه خيلى از مطالب گر چه حسى نيست ولى اصلش از حس برخاسته است. گر چه در كتب منطقى و استقراء در اين رابطه بحث شده است. 


  - آيا به اعتبار اينكه انسان علم را كشف مى‏كند و به صورت علمى مى‏رسد، نمى‏توان گفت محور توليد علم انسان است؟


  - ريشه‏هاى توليد علم و چگونگى آن در عصر شكوفايى اسلام در قرون گذشته چه بوده است؟


  - انگيزه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« از بحث جنبش نرم‏افزارى و توليد علم و آزاد انديشى در اين زمان چه بود؟


  - در حديث شريفى امام صادق‏عليه‏السلام در جواب شخصى كه مى‏خواست خداوند را ببيند فرمودند: »آن نيرويى كه هنگام غرق شدن مى‏يابى، همان خداست« اين روايت در اين بحث چه جايگاهى دارد؟


  - مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« در بهمن ماه سال 81 فرمودند كه اميدوارم تا بهمن سال 82 بخشى از راه را رفته باشيم. لطفاً از اقداماتى كه در خصوص نظامند كردن اين جنبش مبارك انجام شده است بفرماييد. موانع كلان در اين راه چه بوده است؟ وظيفه گروهى كه از طرف شوراى عالى انقلاب فرهنگى انتخاب شد و شما هم جزء آن هستيد چيست؟ و تا كنون چه اقداماتى انجام داده‏ايد؟


  - وظيفه طلبه‏ها و دانشجويان در كليه سطوحِ نهضت توليد علم چيست؟


  - آينده اين نهضت را در جامعه اسلامى چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟


  - منابعى را در رابطه با چيستى علم معرفى بفرماييد.


  - آيا مى‏توان روح تحقيق را بدون پايبندى به روشهاى موجود در خود بالا برد و به كار گرفت؟


  - اگر قانون علمى كشف نشده باشد، آيا مى‏توان طبق تعريف پوزيتويست‏ها به آن علم گفت؟


  - اينكه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« فرمودند: »آنگاه كه رابطه ديكتاتورى با هرج و مرج و آزادى افراطى ايجاد شود، جامعه به سوى كمالش حركت نمى‏كند«، يعنى چه؟


  - جريان توليدعلم كه مقام معظم رهبرى »حفظه اللَّه« فرمودند، به كجا رسيده است؟ آيا با علومى كه تا كنون در فرهنگ شيعى توليد شده است، مى‏توانيم جهان را اداره كنيم؟ چه كارهاى ديگرى بايد كرد؟


  - نقش حوزه و دانشگاه در توليد علم چيست و چه اندازه است؟ حوزه داراى نقش بيشترى است يا دانشگاه؟ اساساً آيا شما اين جدايى سكور مآبانه حوزه و دانشگاه را مبناءً مى‏پذيريد؟ راهكار نجات از وضع بى سرانجام اين نظام آموزشى دبستان راهنمايى ،دبيرستان، دانشگاه كه از آمريكا فرانسه گرفته شده است و نظام آموزشى حوزوى كه به مسائل محدثه كمتر مى‏پردازد چيست؟


  - سطح يك حوزه و دانشگاه قبل از ليسانس چه بارى از جنبش توليد علم مى‏توانند بردارند؟


  - تأثير فرهنگ در علوم انسانى نمايان مى‏شود يا علوم تجربى؟ حدود را دقيقاً توضيح دهيد.


  - اينكه گفتيد يقين با واسطه اصولى چون اصل تناقض ايجاد مى‏شود؛ بايد گفت اگر منظور يقين معرفتى است، مى‏توان يقين را نوع ديگرى تعريف كرد؟ آيا يقين نسبى نخواهد شد؟


  - لطفاً منابعى كه به وسيله آن مى‏توان بحث جنبش نرم‏افزارى را ادامه داد معرفى كنيد.


  - در مورد راهكارهاى ايجاد علم توضيح دهيد.


  - اينكه محور توليد علم انسان باشد، يعنى عقايد پسامدرنها چه تأثيرى برتحقيقات دانشگاهى داشت؟ خصوصاً در علوم طبيعى و رياضيات؟


 دوستان عزيز!
 اميدواريم با اين مجموعه، گامى كوچك به سمت علم حقيقى برداشته باشيم. بدون شك انتقادات و پيشنهادات شما كمكى ديگر براى نيل به اين هدف مقدس است، كه در اين مسير بايد سير نقد را آزادانه و با منطق پيمود تا به هدف نهايى جنبش نرم‏افزارى ونهضت آزادانديشى، كه رسيدن به يك تمدن و فرهنگ كاملاً الهى (حقيقى) و تحقق اسلام ناب است دست يابيم. ان شاء اللَّه.
  
    با تشکر از بسيج مدرسه علميه معصوميه عليهاالسلام قم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 21:44  توسط دانش پژوه  |